Home / دفترخانە سدی / داستان شیرین و فرهاد بر اساس دفاتر یاری و بزرگان یارسان

داستان شیرین و فرهاد بر اساس دفاتر یاری و بزرگان یارسان

دفتر می فرماید :

او کوی دیوانه
بارگاه شام وستن اوی کوی دیوانه

فرهاد قنبرا شیرین سلمانا
خسرو یادگار هنش نیشانه

درکلام پردیوری فوق ما می فهمیم کە فرهاد دون داود کوسوار و شیرین دون بنیامین و خسرو پرویز نیز در دون بابایادگار بودە و در آن دورە ماموریت باطنی خود را انجام دادە اند. قنبر دون داود در دورە مولا و سلمان نیز دون بنیامین است .
در زیر اشاراتی خواهیم داشت بر داستان فرهاد و شیرین در میان عامە مردم و سپس از ادبیات غنی و بی نظیر کوردی گورانی و روایت آن از داستان شیرین و فرهاد استفادە خواهیم کرد و در انتها نیز از کلام دفتر زبور حقیقت دورە آسید براکه گوران در این بارە بهرە خواهیم گرفت.
در چین پسری زندگی می کرد که نامش فرهاد بود او پسر فغفور شاهزاده چین بود . فرهاد شبی در خواب تصویر دختری را می بیند و عاشق و شیفته او می شود وقتی از خواب بلند می شود فکر و ذکرش آن تصویری می شود که در خواب دیده است .
در قصر فرهاد وزیری است به نام شاپور که در نقاشی کردن استاد چیره دستی است . فرهاد به وزیرش شاپور می گوید که من ویژگی های آن تصویر که در خواب دیده ام را برای تو بازگو می کنم آن را به صورت نقاشی در بیاور تا در پی او بگردیم و او را پیدا کنیم .

شاپور هم بر اساس گفته های فرهاد تصویر دختر بسیار زیبا را می کشد و مدتی را دنبال آن نقاشی می گردند که براساس ویژگی های که فرهاد بیان کرده باید این دختر از نژاد ایرانی باشد و فرهاد برای پیدا کردن دختر رهسپار ایران که خسرو پرویز ساسانی پادشاه آن است می شود خسرو پرویز زنی داشته به نام “شکر” که مادر شیرو بوده و شیرین هم در قصر خسرو پرویز بوده و فرهاد وقتی به ایران می آید و نزد خسرو پرویز می رود و با دیدن دختری در قصر که مانند آن کسی بود که در خواب دیده بود عاشق و شیفته ذات و جمال او می شود .
فرهاد با دیدن شیرین که در خواب هم او را دیده بود به او می رسد و از خسرو پرویز می خواهد که شیرین را به او بدهد چرا که در پی پیدا کردن او به ایران آمده است خسرو پرویز هم که اصرار و درخواست او برای به دست آوردن شیرین را می بیند به فرهاد می گوید که باید شروط و کارهایی را انجام دهی تا شیرین را به تو بدهم و فرهاد هم می گوید هر کاری باشد من قبول می کنم و آن را انجام می دهم.
خسرو پرویز ساسانی از دودمان کردها و پادشاه ایران آن زمان در شهر قصر شیرین امروزی در یکی از قصر های خود بوده و چندین کار را به فرهاد می دهد.

از جمله کارهایی که انجام می دهد در قصر شیرین یکسری آثار از او وجود دارد، نقش در آوردن از بیستون و خلاصه پایین آوردن آب از بالای کوه بیستون که به نظر خسرو پرویز کار غیر ممکنی برای فرهاد است.

کوه بیستون در کرمانشاه

اما فرهاد این شرط را که آخرین و دشوارترین شرط است را می پزیرد و رهسپار کوه بیستون می شود که از آنجا آب پایین بیاورد و شروع به کندن بیستون می کند.
شبی شیرین تصمیم می گیرد که به دور از چشم درباریان قصر نزد فرهاد برود و شیرین با اسب خسرو پرویز که شب دیز نام داشته از شهر قصر شیرین به طرف بیستون به راه می افتد و وقتی به آنجا می رسد خود را در پشت سنگی پنهان می کند و نظاره گر کار و تلاش فرهاد میشود که چه عاشقانه آواز می خواند و با چه سختی دارد کوه بیستون را می تراشد در یک آن تکه سنگی از کلنک جدا شده به پای اسب اصابت می کند و اسب لنگ می شود

دانگی شو منن یا کم یا زیاد
شیرین شی نه پی سنگ تاشی فرهاد

دیش تاش تاش متاشو نه سر تا دامان
پرآو مواچو بیستون آمان

پراشه نه سنگ کلنگ بی جیا
یک ران شودیز کرد و طوطیا

 وات دست نریزو وسای هنرمند
و ضرب کلنگ شودیز کردی لنگ

یک ران شودیز کردی ریزه ریز
چه بیه م جواوو خسرو پرویز

فرهاد وات دسم بریزو نزانام توئی
نه خیالما مانگی نه پنای کوهی

 

شیرین به فرهاد می گوید که با این اسب لنگ چطور من برگردم و جواب خسرو پرویز را چه بدهم؟

فرهاد می گوید که نارحت نباش. او شیرین را بر اسب سوار می کند و خودش هم اسب را بلند کرده و بر دوش می کشد و راهی قصر می شوند .

شیرین و شودیز گرد و شانه وه
رو نیا نه رای خلوت خانه وه

 

طاق گرا در سرپل ذهاب

در راه حرکت شان به پاطاق ( بان طاق ) که می رسند در انجا به یک باج گیر به نام گرا زنگی که چهل غلام دیو سیاه همراهش است بر خورد می کنند جلوی راه آنها را می گیرند و به فرهاد و شیرین می گوید که اگر خسرو پرویز از اینکه شیرین با تو هست با خبر شود چه بلای سرت خواهد آورد و آنها با هم درگیر می شوند که شیرین وساطت می کند و به گرا می گوید هر چه بخوای ما انجام می دهیم فقط مانع راه ما نشو …

طاقی بسازی نيم طاقی هنی
هيچ پادشاهی نياشتو له دلپسنی

 

او از فرهاد می خواهد که طاقی برای او بسازد که در یاد و خاطرها بماند و در آن شب طاقی که هم به طاق شيرین و فرهاد و هم به طاق گرا معروف است را می سازد . گرا و غلامانش می خواهند شيرین را به دور از چشم فرهاد ببرند و به او اهانت کنند که شيرین فریاد می کشد ای فرهاد:

فرهاد و طوين بای خسرو و طوس
بند چند ساله ام در چی و هوس

این حرف را که فرهاد می شنود عصبانی می شود و تک تک آنها را با کلنگ می کشد(یک فيله وانی کلنگ هزار من ) دوباره راهی قصر می شوند وقتی به آنجا می رسند اسب را به مکان خودش می برد و قسمتی از مکان اسب را خراب می کند و طوری صحنه سازی ميکند که گویی خراب شدن آنجا باعث لنگ شدن اسب شده است.
خلاصه وقتی خسرو پرویز تلاش و پشتکار فرهاد را می بيند و اینکه نزدیک است که از کوه آب پایين بياورد به فکر این می افتد که باید فرهاد را از بين ببرد اما نمی داند چگونه؟
بلاخره پيرزنی می گوید ؛ من حاضرم کاری کنم که فرهاد از بين برود به شرطی که هم وزن خودم (پشم گوسفند) به من بدهيد. خسروپرویز قبول می کند و پيرزن هم می گوید آنچه که دستور می دهم انجام دهيد: تمام گوسفندان را جمع کنيد و به آنها نمک بدهيد ولی به آنها آب ندهيد و حتی گوساله ها را هم برای شير خوردن نزد آنها نفرستيد و زمانی که من به نزد فرهاد رسيدم آنها را آزاد کنيد.
آنها هم تمام کارهایی که پيرزن تقاضا کردە بود بود را انجام می دهند. پيرزن زمانی نزد فرهاد می رسد که غوغا است(به خاطر آب نخوردن گوسفندان و شير ندادن به بچه های خود) ٬همهمه و شلوغی قصر را فرا گرفت فرهاد به پير زن می گوید که این غوغا و شلوغی برای چيست؟

ای دایه پيره منه چند ساله
او غوغا چيشن نو کرده ماله

 

پيرزن می گويد اين به اين خاطر است که شيرين مرده است

فرهاد فقيره فره رنج برده
و تو مزگانی شيرينت مرده

دفتر ميفرمايد:

آوردم خروش پی قصاص ويم
تا فرهاد و رنج زايه ماچان پيم

فرهاد هم با شنيدن این خبر از پيرزن ٬ اول او را می کشد و بعد کلنگ را به هوا پرتاب می کند و کلنگ در هنگام فرود آمدن بر سرش برخورد می کند و خود فرهاد را هم می کشد.
شيرویه هم به خاطر علاقه به شيرین ٬ خسرو پرویز را می کشد و شيرین هم بر روی قبر فرهاد و خسرو ٬ خود کشی می کند.

کلامی از دفتر زبور حقيقت عباس کرندی از چهلتن آسيد براکه گوران را می نویسم و سپس مختصر شرح و تفسيری بر آن خواهم نوشت. اميدواریم مورد رضایت شما عزیزان قرار بگيرد.

پژاران شو
دله بطال کر پژاران شو

ويت کر و فرهاد هام شرط خسرو
سنگتاشی نپای بيستون و دو

شور سنگتاشی فرهاد غمين
کفتن نسرت ايساته مسکين

فرهاد پی شيرين ويش متاشا سنگ
نه برق تيشش ملان موين لنگ

ياوا ويش پنه چه شيرين ايشا
مدام تير عشق شيرين مکيشا

شازاده سنگتاش فغفور زاده چين
گيان کرد و فدای يکمرگ شيرين

ساتويش پری کی گيان طفيلنی
مجنونت کين اگر ليلنی

معشوقت کين ليوه بال طير
تمنات چيشن و کی مکی سير

 

تفسیر:

درويش عباس کرندی در اين بند کلام ٬ داستان شيرين و فرهاد و ماجرای سنگ تاشی فرهاد در دامنه کوه بيستون را بازگو می کند . در دين ياری هر يک از اين افرادی که در اين بند نام برده شده اند دارای ذات هفتنی بوده اند که تمام اتفاقات دورانهای گذشته را بيان می کنند .
درويش عباس کرندی ميفرمايد ؛
ای دل استرس و اضطراب های شبانه را پايان ببخش و همه اين غمها را از بين ببر . خودت را در جای فرهاد که در دوره خسرو بوده است قرار بده ٬ که در دامنه کوه بيستون مشغول کندن کوه بود . شور و عشق فرهاد در زمان کار و سنگتاشی به ياد آور .
فرهاد به عشق لقای شيرين کوه را ميکند و از هيبت و برق تيشه اش که به سنگ می خورد و ايجاد ريزه سنگ ميکرد و اين ريزه سنگها به پرندگانی که در آن حوالی در پرواز بودند برخورد ميکرد و آنان را زخمی مينمود .
خودت را در جای او قرار بده که چه دردی را تحمل ميکرد و چه عشق شيرينی در دلش بود! فرهاد يکی از شاه زادگان چين در راه وصال شيرين جان شيرين خودش را فدا کرد . شيرين ذات پيربنيامين داشت . تو برای کی جانت را فدا ميکنی اگر ليلی هستی؟ کی مجنون توست و تو عاشق کی هستی ؟ در دل تمنای وصال چه کسی را داری ؟

 

بازدیدها: 1208