Home / پانل آزاد / داستان صاحب مزرعه و حیوانات.

داستان صاحب مزرعه و حیوانات.

 

یارسانمدیا
‏18‏ مارس‏ 2026

 

روزی حیواناتِ یک مزرعه، از زنجیرِ ظلم به خشم آمدند.

فریاد زدند: آزادی! برابری! عدالت!

و انقلاب کردند.

انقلاب پیروز شد…

اما فریب، آرام و بی‌صدا از راه رسید.

گرازها جلو آمدند:

«ما باهوش‌تریم! ما باید حکومت کنیم!»

و دستگاه تبلیغات به کار افتاد:

هر روز، هر شب—

«همه‌چیز عالی است! آینده درخشان است! فقط اطاعت کنید!»

و حقیقت، در یک جمله دفن شد:

همه برابرند… اما بعضی برابرترند!

این‌جا بود که انقلاب دزدیده شد.

این‌جا بود که ظالم، فقط لباسش را عوض کرد.

این داستانِ یک مزرعه نیست—

سرنوشت هر جامعه‌ای‌ست که سؤال نکند،

که نقد نکند،

که به جای فکر کردن، باور کند.

وقتی مردم خاموش شوند،

قدرت، هیولا می‌شود.

وقتی پرسش بمیرد،

دیکتاتور متولد می‌شود.

مسئله این نیست چه کسی حکومت می‌کند!

مسئله این است:

آیا مردم جرأتِ پرسیدن دارند یا نه؟

با پرستش، زنجیرها محکم‌تر می‌شوند.

با سکوت، ظلم جاودانه می‌شود.

اما با پرسش—

با آگاهی—

با ایستادگی—

هیچ گرازی تا ابد بر تخت نمی‌ماندامیدوارم مردم، به جای شخص‌پرستی، راهِ آگاهی را انتخاب کنند؛

فقط کف زدن و تأیید کردن را یاد نگیرند،

بلکه جرأتِ انتقاد داشته باشند.

جامعه‌ای زنده است که در آن،

صداهای مختلف شنیده می‌شود،

و نظرِ مخالف، نه دشمن—بلکه فرصتی برای رشد است.

اگر یاد نگیریم که

تحمل کنیم،

بشنویم،

و فکر کنیم،

آن‌وقت به‌جای ساختن آینده،

فقط یکدیگر را حذف خواهیم کرد.

و جامعه‌ای که «حذف» را جایگزین «گفت‌وگو» کند،

دیر یا زود،

دوباره به همان چرخه‌ی استبداد بازمی‌گردد..

مجيد بابايي

نروژ

بازدیدها: 190