یارسانمدیا
19 ژانويه 2026
نویسنده: حشمت خسروی
خیزش «ژینا» با شعار «زن، زندگی، آزادی» عملاً از کوردستان شروع شد؛ نه فقط به این دلیل که ژینا یک زن کورد بود، بلکه به این دلیل که جامعەی کوردستان از پیش دارای تجربهٔ تاریخیِ تحزب سیاسی، نافرمانی مدنی و مقاومت مدنی-سیاسی بود. مردم کوردستان با شروع اعتصابات سراسری و اعتراضات گسترده نهتنها قتل حکومتی ژینا را محکوم کردند، بلکه جرقەی بزرگترین و متداومترین اعتراضات سراسری در تاریخ معاصر ایران را رقم زدند. در واقع نقش برجستەی این خیزش در افشای لایههای پنهانِ نقض حقوق بشر و سرکوبهای سیستماتیک علیه خلقهای ایران بهنوعی آشکار شد.
جنبش «زن، زندگی، آزادی» فراتر از یک اعتراض ساده و زودگذر بود و زیاد طول نکشید که تبدیل به گفتمانی جامع علیه ماشین سرکوب شد و در نتیجه، یک گفتمان تکثرگرا و فراملی در تمام ایران تولید کرد؛ گفتمانی که بیش از تمامی خیزشهای قبلی مورد توجه و احترام جوامع بینالمللی قرار گرفت.
فلسفهٔ «زن، زندگی، آزادی» به معنای یک هویت و ارادهٔ آزاد
جامعەی ایران در جریان خیزش ژینا برای اولین بار در تاریخ جمهوری اسلامی شاهد نبرد هستیِ انسان در برابر نیستیِ تحمیلشده، هویت در برابر شیءشدگی و ارادەی آزاد در برابر ماشین خشونت شد. در کانون این نبرد، زنِ آزاد ایستاده بود و مقاومت او فقط یک واکنش صرفاً اجتماعی یا سیاسی نبود، بلکه بهنوعی طغیان هستیشناختی تبدیل شد. در این کانتکست، منظور از شرایطِ شیءشدگی به این معناست که رژیمهای توتالیتر مردم را بهعنوان اشیاء میبینند. برای مثال، در حکومت رایش سوم، این هیتلر است که برای مردم آلمان شیوەی تفکر و ایدئولوژی «نازیسم» را برگزیده بود؛ همانطور در کرەی شمالی، این کیم ایل سونگ و رهبر کره است که برای مردمانش ایدئولوژی «جوچه» به معنای روح حاکم بر کرهٔ شمالی رقم زده است؛ در ایران، این خمینی بود که برای مردمانش ایدئولوژی «ولایت فقیه» را تئوریزه کرد و حالا این «پهلوی سوم» است که با مطرح کردن یک پروژەی عریان ناسیونالیستی و فاشیستی، تلاش برای دوباره احیا کردن تجربهٔ شکستخوردهٔ «دولت-ملت» فارسمحور میکند.
آلبر کامو در عصیانگر (The Rebel) میگوید: عصیان لحظهای است که انسان علیه سرنوشتِ تحمیلی دست به طغیان میزند و برای اولین بار اعلام میکند: «من حق دارم وجود داشته باشم». فلسفهٔ مقاومت زنان در ایران و شعار «زن، زندگی، آزادی» در واقع، رنسانسی نو و طغیانی برای رهایی از زنجیر بردگی و رسیدن به «کرامت انسانی، عدالت اجتماعی و آزادی» بود.بدون اینکه دچار احساساتگرایی شویم، میتوان به یقین ادعا کرد که مغز و قلب خیزش کنونی در ایران، الهام از شعارهای ساختارشکن و انتخابگر «زن، زندگی، آزادی» گرفته است.
خیزش انقلابی ژینا پاهایش را نه بر دوش تاریخِ گذشتەی ایران و ارواح مردگان آن، بلکه بر شانەی جغرافیای جهان و تاریخِ بحران اگزیستانسیالیستیِ انسان معاصر گذاشت. هرچند رژیم اسلامی ایران تمام تلاشهای خود را برای سرنگونی این جنبش فعال کرد، ولی این جنبش علیه نظام ارزشی ولایت فقیه طغیان کرد. زنان، مردان، هنرمندان، روشنفکران، بازیگران سینما، ورزشکاران، سازمانها، احزاب مترقی، فعالان سیاسی مستقل در داخل کشور و سراسر جهان را متوجه حرکتهای انقلابی و ساختارشکن خود کرد.
آرزوی اکثر ما در جریان خیزش ژینا سرنگونی رژیم توتالیتر ایران بود و خود این جنبش با حضور بخشها و گروههای مختلف آغاز شد؛ نه رهبرسازیِ صوری و تکصدایی و تلاش برای تخریب مفاهیم کلیدی «زن، زندگی، آزادی» و جایگزینی کلماتی ساخته و مدینهٔ فاضلهای همچون «جاوید شاه، رضا شاه روحت شاد، مرد، میهن، آبادی». ما شاهد بودیم که در جریان قیام ژینا در اکثر نقاط ایران و مخصوصاً دانشجویان، شعار «نه شاه میخواهیم نه رهبر، مرگ بر ستمگر» را سر میدادند. در واقع با سردادن این شعار، قشر روشنفکر و آکادمیک ایران نشان دادند که آنها دارند از پارادایمهای موروثی و دینی به طرف ارزشهای سکولار و دموکراتیک حرکت میکنند.
زبان و سیاست (Politics of Naming): بازتعریف مناسبات قدرت از طریق نامگذاری
در علوم سیاسی، نامگذاری یا نامشناسی سیاسی یک کلیدواژهٔ مهم برای بازتعریف مناسبات یا درک روابط قدرت است. تاریخ استفاده از این واژه بازمیگردد به اوایل دههٔ ۱۹۰۸ و شامل تحقیقاتی در مورد تجربیات و روشهای مهاجران در دیاسپورای کانادایی، آمریکایی و اروپایی در رابطه با نامگذاری در مناطق، ملتها و فرهنگهای مختلف است. در این بخش از مقاله، من قدرت نامگذاری و تصویر را بررسی میکنم و از جنبش ژینا شروع میکنم تا تلاش جماعت سلطنتطلب و شخص «حضرت پهلوی سوم» برای مصادره کردن خیزش انقلابی خلقهای ایران.
مفاهیم (Politics of Naming) به معنی بررسی نحوەی استفاده از نامها و واژگان بهعنوان ابزار قدرت و مشروعیت در سیاست است. نامها فراتر از شناسایی افراد یا مکانها عمل میکنند؛ آنها حامل معنا، هویت، نماد، نشانه و موقعیت اجتماعیاند و میتوانند سلطه یا مقاومت را بازنمایی کنند. در نظامهای سیاسی توتالیتر، حذف یا تعریف نامها و زبانهای اقلیت وسیلهای برای تثبیت سلطه است. در مقابل، بازآفرینی نامها و انتخاب واژگان جدید، ابزار مقابله و مقاومت فرهنگی و سیاسی محسوب میشود. جنبش ژینا این گسست را آشکار کرد. نام ژینا، زنی کورد که قربانی خشونت شد، از شناسنامه حذف شده بود اما با قدرت کلمات دوباره جایگاه خود را در قلب تاریخ پیدا کرد و بازتعریفی از حقوق، آزادی و هویت جمعی ارائه داد و در نتیجه، بازتولید نظام سلطهگر را از طریق زبان به چالش کشید.
همانطور که دریدا در فلسفهٔ خودش نشان میدهد، معنا هیچگاه تثبیتشده نیست؛ بلکه همواره در گسست، بازآفرینی و بازنویسی شکل میگیرد. جنبش ژینا در عمل این گسست را به عرصەی سیاست آورد و نشان داد که زبان میتواند در یک بزنگاه تاریخی ابزار رهایی برای خلقهای تحت ستم ایران باشد. دیسکورس زبان و کلمات قدرت دارند، زیرا آنها نهتنها باورهای ما را شکل میدهند، بلکه رفتار و نوع نگرش ما در مورد مسائل مختلف را هدایت میکنند و در نهایت جهان هستی ما را به قول هایدگر میسازند. پس از مرگ ژینا به دست گشت ارشادِ وابسته به رژیم اسلامی، ما شاهد اهمیت سه کلمه بودیم: «زن، زندگی، آزادی». این سه کلمه چه از لحاظ فلسفی و چه اجتماعی-سیاسی اهمیت فوقالعادهای پیدا کردند و در نهایت مردم سراسر ایران، هم در داخل و هم در خارج از کشور، و همچنین خیلی از انسانهای آزادیخواه در سراسر جهان به صدا درآمدند و بلوک قدرت رژیم توتالیتر تهران را به لرزه درآوردند. اما متأسفانه خیلی از آنهایی که امروز گارد رهبرسازی و آلترناتیوسازی میگیرند، چه اتفاقی و چه عمدی، به بهانەی اینکه منشأ شعار «زن، زندگی، آزادی» کوردستان بوده است، با رژیم همدست شدند که به هر قیمتی شده جنبش ژینا را خاموش کنند. امروز بعد از گذشت بیشتر از سه سال از جنبش ژینا، گفتمان مردسالارانه و فاشیستی پادشاهی مطلقه و غیردموکراتیک به رهبری پسرِ دیکتاتورِ مخلوع قد علم کرده است که در ادامهٔ این بحث تلاش میکنیم این دکترین مردسالارانه و ضددموکراسی را به چالش بکشیم.
فیگور پادشاهی، نماد استبداد و مردسالاری در مقابل گفتمان دموکراتیک جنبش ژینا
در زمان جنبش ژینا، جریان سلطهگرا، راستگرا و ناسیونالیسم افراطی موسوم به «سلطنتطلبها» از تمام امکانات سیاسی، دیپلماسی و مخصوصاً رسانهای استفاده کردند برای تحمیل و مطرح کردن رضا پهلوی بهعنوان فیگور پادشاهی، ولی موفقیت چندانی به دست نیاوردند. حالا و همزمان با خیزش انقلابی خلقهای ایران، یکبار دیگر این فیگور پادشاهی بهعنوان امام زمان و تنها جایگزین آلترناتیوِ مناسبِ پسا-جمهوری اسلامی از طرف هوادارانش در داخل و خارج کشور مطرح شده است. به عبارت دیگر، کار به جایی رسیده است که ایشان و تیمش یک پروژەی سیاسی تحت عنوان «دفترچهٔ دوران اضطرار» در ۱۶۸ صفحه منتشر کردهاند و «پهلوی سوم» را بهعنوان رهبر و فیگور انتقالی (Transitional Figure) معرفی کردهاند. هر کنشگر سیاسی یا حتی عوام یا شخصی معمولی در جامعه با خواندن این پروژه با یک واقعیت انکارناپذیر مواجه میشود؛ آن هم این است که این پروژه نهتنها ضد ارزشهای دموکراتیک، حقوق بشر و کرامت انسانی است، بلکه با سادهترین تعریف میتوانیم نام آن را نماد پروژهٔ «دولت-ملت» مبتنی بر ملت فارس، زبان فارسی و مرکزگرایی در قرن بیستویکم بگذاریم. در صفحهٔ ۲۲ این پروژه به شعار «زن، زندگی، آزادی» در مقابل «مرد، میهن، آبادی» اشاره شده است. این تلاش کاملاً در جهت تخریب شعارهای جنبش ژینا است و هیچ همخوانی با تعریفی ندارد که ما در ابتدای این مقاله در مورد فلسفەی جنبش ژینا به آن پرداختهایم. از همه جالبتر این است که در صفحەی ۵۰ در این پروژەی فاشیستی و ناسیونالیستی افراطی در مورد سفرهای منطقهای رهبران موقت، چنین نوشتهاند:” سفر رهبران موقت به ترکیه و اطمیناندهی در مورد گروههای تجزیهطلب و امنیت مرز غربی “.
این یک سند تاریخی است که نشان میدهد پهلوی و تیمِ مورد علاقهاش هنوز به دوران گذار نرسیدهاند، ولی دوباره در چارچوب دکترین «دولت-ملت» و با استفاده از قدرت زبان و کلمات، تمرین سرکوب ملیتهای غیرفارس میکنند. از طرفی دیگر، یکی از خندهآورترین قسمتهای این پروژه (مراجعه به صفحهٔ ۱۹) خودداری از نام کشورهای غیرمتمرکز مثل هندوستان، سوئیس، بلژیک، کانادا است و همزمان بریتانیا را بهعنوان یک نمونهٔ خوب برای مدل سیاسی آینده در ایران مطرح میکنند و تنها بهانەی این تیم بهاصطلاح کارشناس برای آوردن بریتانیا بهعنوان نمونەی سازگار برای ایران، مسئلهٔ خارج شدن بریتانیا از اتحادیهٔ اروپا (Brexit) است؛ درحالیکه این تیم به حدی فقر سواد سیاسی دارند که نمیگویند بریتانیا از چهار کشور خودمختار تشکیل شده است؟؟؟؟؟؟
بدون شک پایگاه علوم سیاسی تاریخ است و هرگونه مخالفت با فیگور پادشاهی و دوباره احیا کردن تجربەی شکستخوردەی پادشاهی در ایران باید بر اساس آنچه در گذشته رخ داده است باشد، نه با تلاش خام و سادهاندیشی سیاسی یا فقر سیاسی. ما نباید یکبار دیگر اجازه بدهیم که نماد پادشاهی و دودمان پهلوی در ایرانِ آینده، بلوک قدرت را به بهانەی «برگرداندن عظمت برای ایران» یا پنهان کردن خود در پشت مفاهیمی همچون «دموکراسی، جمهوری، پادشاهی پارلمانی و غیره» به دست بگیرند.
آقای پهلوی و تیمش در زمانی نسخەی سیاسی برای آیندەی ایران میپیچند و تلاش میکنند که یکبار دیگر نمونهای شکستخوردەی پادشاهی را احیا کنند، باید از خودشان سؤال کنند که در قرن بیستم و دوران پسامدرن چند کشور از جهان پادشاهی هستند و آیا پهلوی اول و دوم در هیچ بزنگاهی از تاریخ معاصر ایران توانستهاند به عاملی یا نمادی برای اتحاد یا انتقال ایران از استبداد و دیکتاتوری به طرف دموکراتیزاسیون باشند؟ نویسنده تلاش میکند که خیلی خلاصه به این سؤالها جواب بدهد، ولی حتماً در آینده بیشتر فوکوس و تمرکزمان روی پروژهٔ ناکام دولت-ملت، مخصوصاً در ایران، خواهد بود.
دورانی خیلی از کشورهای جهان دارای نظام سلطنتی بودند که البته مستقیم یا غیرمستقیم وابسته به امپراتورها بودند، ولی در طول یک قرن گذشته شاهد سرنگونی و کاهش این نوع از نظام سیاسی بودهایم و بیشتر کشورها فرمهای جمهوریخواهانەی دولت را اتخاذ کردهاند که برخی از این نظامها نتیجهٔ انقلابهای خشونتآمیز بوده است. در عصر کنونی، تنها ۴۰ کشور توسط یک پادشاه، شاهزاده یا دوک اعظم (The Grand Duke) اداره میشود. قابل توجه است که دوک اعظم یک عنوان ارثی اروپایی است که در بخشی از سلطنتهای مستقل کنونی و پیشین اروپا به کار میرود؛ برای نمونه، لوکزامبورگ کنونی آخرین نمونه از دوکنشین باقیمانده است. در عصر مدرن ما شاهد دو نمونەی تاریخی هستیم در مورد بازگشت پادشاه و انتقال دموکراسی و ثبات سیاسی در کشور. نمونەی اول، دوباره احیا کردن سیستم سلطنتی در اسپانیا بعد از مرگ فرانسیسکو فرانکو (Francisco Franco) و انتقال این کشور به سمت دموکراسی بود. دومین نمونەی زنده کشور بلغارستان است که سال ۲۰۰۱، پادشاه سابق، سیمئون زاکس-کوبورگ و گوتا از تبعید برگشت و بهعنوان نخستوزیر انتخاب شد و با عبرتی که از گذشته گرفته بود، توانست قدرت را در یک نظام جمهوری به جای بازگرداندن تاج و تخت به دست بیاورد.
حالا این پرسش کلیدی پیش میآید که آیا پهلوی اول و دوم که نماد ناسیونالیسم عریان، فاشیسم ملی و استبداد بودند، چگونه «پهلوی سوم» میتواند تا این اندازه ادعا کند که با «دفترچەی دولت-ملت» میتواند مثل پادشاه اسپانیا و بلغارستان، ایران را به سمت دموکراسی سوق بدهد؟ درحالیکه شرایط اسپانیا و بلغارستان از لحاظ هویتی، اتنیکی، فرهنگی و غیره با ایرانِ کثیرالملل کاملاً متفاوت است. ما در تاریخ معاصر ایران هیچ نمونەی برجستهای از دموکراسی نداریم و دفترچەی پهلوی نمونهای از یک واقعیت تاریخی است که ایشان نهتنها هیچ درس و عبرتی از گذشته نگرفته است، بلکه تلاش میکند که یکبار دیگر پروژەی دولت-ملت در ایران، که نماد پهلوی یکم، دوم و رژیم توتالیتر تهران است، احیا کند.
با اوجگیری قیام ملیِ خلقهای ایران که در هفتههای اخیر و بعد از اعتراضات بازاریان به بسیاری از شهرهای ایران گسترش یافته و همچنین در پی همگانی شدن شعار «آذربایجان شرفدی، پهلوی بیشرفدی» و یا اعتصابات مردم کوردستان به شکل مدنی و دور از خشونت، مرزبندی بین پارادایم دموکراسیخواهی و دیکتاتوری مطلقەی ولایت فقیه و همچنین دیکتاتوری مطلقەی سلطنتی را مشخص کرد. از طرفی دیگر، تلاش سرویسهای استعماری و سرمایهداری و برخی رسانههای فارسیزبان برای برجسته کردن پسر شاه و مصادره کردن خیزش انقلابی افزایش یافته است.
در واقع آنچه که ما در ایران کنونی میبینیم یک خیزش مردمی و انقلابی است، با این تفاوت که این خیزش فاقد استراتژیکی و یک فکر زاینده و دموکراتیک است که بتواند مردم را به شکل پلورالیستیِ ناب، سیستماتیک و بر اساس سیاست واقعی (Realpolitik) سازماندهی کند. در چنین شرایطی که فشار از پایین شروع میشود، به احتمال زیاد چنین خیزشی منجر به شکاف در بالا (سیستم جمهوری اسلامی) بشود، به شرطی که این خیزش انقلابی و رهبرانش دارای شاخص دموکراتیک باشند. ولی متأسفانه چه در جنبش ژینا و چه در جریان خیزش کنونی، رژیم توتالیتر تهران همواره این قدرت را داشته است که یکپارچگی نهاد قدرت یا بلوک قدرت را با توسل به ماشین خشونت بهعنوان آخرین کارت سیاسی-نظامی خود حفظ کند. بر اساس آمارها و دادههای تأییدنشده، خیلی از مردم ایران توسط ماشین سرکوب جان خود را از دست دادهاند. وقتی ما در مورد برنامەی استراتژیکی صحبت میکنیم، منظور این است که رهبران این خیزش انقلابی باید دارای انواع پلان سازماندهی و دفاع مشروع باشند تا بتوانند از جان انقلابیون حفاظت کنند. به عقیدەی من، هم جنبش و هم آن بخش از اپوزیسیون که دارند این خیزش انقلابی را مصادره میکنند، نهتنها خلع سلاح شدند، بلکه یکبار دیگر از سناریو تکصدایی و سلطهگرایانه شکست خوردند.
خیلی ساده بگویم، آقای رضا پهلوی که خودش را بهعنوان رهبر این خیزش معرفی میکند، در مقابل رژیم که از هیچ جنایتی علیه مردم معترض دریغ نکرد و با بیرحمانهترین شکل آنها را سرکوب کرد، نتوانست از کرامت این مردم دفاع کند. پهلوی به حدی فاقد برنامەی استراتژیکی بود که کار به جایی رسید که از «حضرت ترامپ» درخواست دخالت نظامی در ایرانی بکند که خودش در بند اول اصول چهارگانهاش تأکید بر حفظ تمامیت ارضی آن میکند. این پارادوکس در حقیقت از طرفی فقر استراتژیک و عدم سازماندهی و شکست رهبری جناح راست افراطی و فاشیستی سلطنتطلبها را در شرایط کنونی نشان میدهد و از طرفی دیگر اصول چهارگانەی خود پهلوی را به چالش میکشد. این فقر سیاسی از لحاظ استراتژیکی و سازماندهی تنها شامل جناح پهلوی نمیشود، بلکه تمام اپوزیسیون جمهوری اسلامی، چه دموکراسیخواهان و چه چپهای مارکسیستی و حتی ناسیونالیستی، شامل این معضل بزرگ خواهند شد. از طرفی دیگر، عدم موجودیت یک جبهەی مشترک بر اساس یک فکر و گفتمان مشترک و مبتنی بر اصول دموکراسی و عدالت اجتماعی و پلورالیسم ناب که بتواند پاسخگوی خواستههای متنوع هویتهای مختلف در ایرانِ کثیرالملل باشد، در بین اپوزیسیون رژیم در این ۴۵ سال گذشته وجود نداشته است. نبود چنین جبههای نهتنها نشانهٔ شکست اپوزیسیون است، بلکه بهانهای شده که جناح راستگرا و افراطی سلطنتطلب گارد رهبرسازی و آلترناتیوسازی از طریق تکنولوژی مدرن، مخصوصاً رسانه، بگیرند.
در پی انتشار کلیپهای صداگذاریشده و با استفاده از هوش مصنوعی، ضربەی بزرگی به پیکر این خیزش مردمی وارد کردند. به قول آقای حسن شریعتمداری، رضا پهلوی تصمیم گرفته است که انحصارطلب باشد و هیچ درسی از گذشته نگرفتهاند که رژیم استبدادی پدرشان با قیام مردم سرنگون شد و سرنوشت نظام حاکم چیزی خارج از سرنوشت محمدرضا شاه نخواهد بود. به قول ایشان، پنج پادشاه ایران در خارج کشور جان سپردهاند و انحصارطلبی با خودش استبداد میآورد. رضا پهلوی بعد از جلسەی نهاییاش با شورای گذار، به شکل انحصارطلبانه تصمیم گرفته است که باید رهبر دوران گذار باشد. بارها پهلوی، پسر دیکتاتور مخلوع، نشان داده است که هر وقت در جلسه، رایزنی یا منشوری یا قرارداد اجتماعی احساس کند که باید همسطح دیگران باشد، به نوعی کودکانه قهر میکند و در نهایت جلسه را ترک میکند. این خصلتها نشانەی یک واقعیت تاریخی است که ایشان نهتنها از پارادایم سلطنت مطلقه گذر نکرده است، بلکه فاقد معیارهای دموکراتیک و فرهنگ همزیستی اجتماعی است (کافی است برای تصدیق این حرفها از موتور گوگل استفاده کنید). در واقع پهلوی با چنین رفتارهایی نهتنها نشان میدهد که مسئول پولاریزاسیون در آیندەی ایران است، بلکه بهوضوح نشان میدهد که ایشان فاقد شایستهسالاری و کدهای یک رهبر دموکراتیک است. نویسندهٔ این مقاله بهعنوان یک شهروند یارسانی -سوئدی بارها به حرفهای رضا پهلوی در مناسبات مختلف گوش دادهام تا بتوانم دور از احساساتگرایی، بغض و کینه حرفهای ایشان را تجزیه و تحلیل کنم. پهلوی در زمینەی تئوری طوری رفتار میکند که هیچ علاقهای به حرم قدرت ندارد و بارها کنشگران و حامیان ایشان در تریبونها اعلام کردهاند که رهبرشان خواهان قدرتطلبی نیست یا در مورد قدرت خیلی بیادعاست؛ یا اینکه میگویند هرچه ایشان خواستهاند آن را واگذار کردهاند به «صندوق رأی» که مردم در مورد رهبر یا رئیسجمهور آتی خودشان تصمیم بگیرند. آقای پهلوی و حامیانش با این دیسکورس میخواهند بگویند که ما خواهان مشروطەی مطلقه نیستیم، بلکه خواهان سیستم جمهوری هستیم و هر کسی رأی اکثریت به دست بیاورد، باید هر کاری دوست داشته باشد انجام بدهد. در واقع این گفتمان سلطنتی نهتنها تلاشی است برای به لجن کشیدن ارزشهای جمهوری، بلکه تاکتیک دولت-ملت مبتنی بر اتنیک یا اتنیسیتی «فارس» است که معمار این ایده چه در گذشته و چه حالا خاندان موروثی پهلوی هستند. این دکترین اتوپیایی میخواهد با استفاده از تاکتیک «جنبەی تاریک دموکراسی» (The Dark Side of Democracy) و به بهانەی رأی اکثریت، نوعی از سیستم دیکتاتوری مطلقه برای سرکوب ملل غیرفارس تمرین کند. ما در ۱۵۰ سال گذشته هم سیستم دیکتاتور پادشاهی مطلقه را تجربه کردهایم و هم اسلام سیاسی را در ۴۵ سال گذشته. کارنامەی پهلوی در دو دوره نشان داد که با سیاست دولت-ملت به مدل ناپلئونی و کمالیستی و یا با مقدس کردن زبان فارسی به جای سکولاریزهکردن زبان، به دموکراسی نمیرسیم. پس شاید بهترین آلترناتیو برای نجات ملل ایران، پذیرش عدم تمرکز، پلورالیسم ناب، دموکراسی چندملیتی یا مشارکتی باشد، نه تأکید بر دوباره تجربه کردن سیستمهای شکستخوردهای که با (DNA) ملل ایران سازگاری ندارد. انسان نمیتواند با توهم و یا پروژهٔ شکوفایی ایران تحت عنوان «دفترچەی دوران اضطرار» توسط آقای پهلوی، جوامع ایران را به سمت دموکراتیزاسیون هدایت کند؛ چونکه این دفترچه نماد تکصدایی و فاقد پلورالیسم ناب و ارزشهای دموکراتیک است. احتمالاً این دفترچه نسخهٔ مناسبی برای سیستم موروثی پهلوی و ۴۵۰ هزار نفر که بیعت به پهلوی سوم دادهاند خوب باشد، ولی قطعاً هیچ مشروعیتی در بین خلقهای غیرفارس و بالاخص خلق یارسان ندارد. این مانیفست رضا پهلوی و خودش را قرار دادن در جایگاه رهبر خیزش ملی و با هدف مدیریت دوران گذار، کاملاً ضد ایدەی دموکراسی است؛ زیرا این دفترچه بر اساس یک قرارداد اجتماعی و دموکراتیک تدوین و آماده نشده است و تنها نمایندگی خود پهلوی و ۴۵۰ هزار نفری میکند که به قول خودشان به ایشان بیعت دادند. البته بیعت دادن به شخصی مثل پهلوی که هم فاقد مشروعیت اجتماعی است و هم خرد سیاسی، نشانەی این واقعیت است که ۴۵۰ هزار نفر ارادەی خود را تسلیم شخصی کردهاند که با قاموس دموکراسی و خرد جمعی مشکل دارد. واقعیت این است که جوامع اسلامی و ایران، برای نمونه، نمیتوانند با پول نفت، ساخت تسلیحات و علمپرستی به سمت دموکراسی حرکت کنند. یا کشوری مثل عربستان سعودی، با خریدن تابلو یا نقاشی «لئونارد داوینچی» با رقم بیسابقهٔ ۴۵۰ میلیون دلار توسط محمد بن سلمان آل سعود، امکان ندارد که بتواند این کشور را به طرف دموکراسی واقعی یا مدرنیته هدایت کند. جوامع اسلامی با ثروت نفت که در قرن بیستم به آن رسیدند، نمیتوانند به دموکراسی برسند مگر اینکه تفکر خود را با آموزش دموکراسی تغییر بدهند. در شرایط فعلی، باید هر مسلمانی و بالاخص فرد ایرانی از خودش سؤال کند که چرا ما هنوز مدرن نشدیم، با وجود این همه نقد از استعمار، این همه ثروت و این همه ترجمه از فلسفه و آثار غربی در زمینههای مختلف؟
هر ایرانی باید از خودش سؤال کند که چرا ما هنوز به دموکراسی نرسیدهایم، با وجود این همه فخرفروشی دربارەی باستانگرایی ایران، امپراتوریهای پارس و دولت-ملت مدرن؟
چرا ما نمیتوانیم تبدیل بشویم به یک شهروند دموکراتیک مثل خیلی از کشورهای غربی، یا نمیتوانیم برای حقوق خلقهای دیگر و حق تعیین سرنوشت آنان احترام بگذاریم؟ برای جواب دادن به این سؤالها نیاز به انستیتو برای مطالعات استراتژیک و آسیبشناسی در تمام زمینهها داریم، نه اینکه بیعت دادن به شخصی که هنوز در رفتار و تفکرش فرهنگ موروثی و انحصارطلبی و غیردموکراتیک غالب است. یکی از وظایف اخلاقی و سیاسی ما در مرحلەی کنونی این است که از مکانیسمهای مبتلا شدن به توهم باخبر بشویم تا بتوانیم به مقاومتمان در مسیر رسیدن به دموکراسی گامهای سرنوشتساز برداریم.
تلاش برای رهبرسازی از طریق پروپاگاندا
در قرن بیستم ما با نوعی از پروپاگاندا مدرن مواجه هستیم که خیلی با پروپاگاندا سنتی در دورەی کلیسای کاتولیک در قرن چهاردهم تفاوت دارد، زیرا ماهیت و کارکرد پروپاگاندا در قرن بیستم کاملاً با آنچه انسانها در دورەی کلیسا بهعنوان زادگاه این پدیده دیدهاند، متفاوت است. در پروپاگاندا سنتی تلاش میشد که انسان را به ایمان به عقاید خاصی راضی کنند، ولی پروپاگاندا در عصر مدرن که محصول رسانههای تصویری است، اصلاً هیچ کاری به اعتقادات شما ندارد یا اصلاً نمیخواهد شما را به چیزی متقاعد کند. استدلال و متقاعد کردن کار واژهها یا زبانِ کلمات در تقابل با انسانهای دیگر و در واقع در چارچوب گفتوگو امکانپذیر است، ولی پروپاگاندا مدرن با تصویر روی اندیشه و ذهن انسان تأثیر میگذارد. به عبارت دیگر، مکانیسمی که از طریق کلمات بر مخاطبانش تأثیر میگذارد با مکانیسم تأثیرگذاریِ تصویر خیلی تفاوت دارد. شما در کلمه، وقتی که متنی را میخوانید، در حقیقت با خواندن آن متن صدای آن را در درون خودتان میشنوید؛ یعنی در حقیقت صدای کلمات در درون شما پژواک پیدا میکند. برای مثال ما ضربالمثلی داریم که میگوید «شنیدن کی بود مانند دیدن». معنای اصلی این است که چشمها بهتر از گوشها حقیقت را درک میکنند. تصویر کمتر میتواند بر دستگاه قضاوت و عقلانی تأثیرگذار باشد، بلکه بیشتر بر روی عواطف و احساسات شما تأثیر میگذارد.
تلاش کانال ماهوارهای «ایران اینترنشنال» برای تحمیل کردن نام و تصویر رضا پهلوی در جهان دیجیتالی، ما را به آن زمانی برمیگرداند که در کانال «بیبیسی» فارسی ادعا میشد که عکس خمینی را در ماه دیدهاند. یک فرد یا یک شخصیت سیاسی با توسل به کانالهای پروپاگاندا احتمالاً بتواند رهبرسازی بکند، ولی قطعاً با پروپاگاندا نمیتوانید دموکراسی را در یک کشور کثیرالملّه پیاده کنید.
متأسفانه ما در جهانی زندگی میکنیم که به دلیل امپراتور دیجیتال، تشخیص ما برای درک واقعیت ضعیفتر از گذشته شده است. صنعت توهمسازی توسط کانالی مثل ایران اینترنشنال در عصر دیجیتال و تصویر کاری کرده است که خیلی از مردم ایران نمیتوانند تفاوت بین واقعیت و توهم را درک کنند. تکنولوژی دیجیتال انقلابی در حیات انسان امروزی احیا کرده است که با تمام تغییرات و انقلابهای گذشته متفاوتتر و بنیادیتر است. نتیجهٔ این تکنولوژی ساختن یک انسان نوین است به نام «توده»؛ تودهای از مردم که فاقد فردیت و ارادەی آزاد هستند و به صورت کاملاً غیرارادی در اسارت هیجانهای رژیم توتالیتر هستند. به عبارتی دیگر، رژیمهای توتالیتر نتیجەی این تکنولوژی است که خیلی با نظامهای قبلی یا استبدادی تفاوت دارد. نظام توتالیتر یکی از خطرناکترین و خشونتبارترین رژیمهای سیاسی است. نظام توتالیتر یعنی سلطه بر تمامیت زندگی انسان. این رژیمها نمیخواهند تنها بر شما حکومت کنند، بلکه همواره میخواهند که ارادەی آزاد را از شما بگیرند و در نتیجه یک انسان جدید تحت عنوان توده یا برده خلق کنند. ما در قرن بیستم به قول هانا آرنت شاهد یک بازیگر جدید به نام توده هستیم. در ایران امروزی، قشر خاکستری بخشی از توده به عبارت آرنتی است که در نتیجەی رسانهها و مخصوصاً رسانههای تصویری شکل گرفته است. این رژیمها که محصول جوامع تودهای هستند، میخواهند حتی به خصوصیترین حریم شخصی شما یعنی «اتاق خواب» سر بزنند. به عبارت دیگر، ما در عصر تکنولوژی ماشینی ساختهایم که بر ذهن و افکار انسان سلطه دارد. اگر انسان ایرانی، برای مثال، تلاش نکند برای کشف یا فهم مکانیسمهای این ماشین، بدون شک منجر به از دست دادن آزادی و آگاهی خودش میشود. در واقع فضیلت و سعادت انسان وقتی به وجود میآید که بتوانید بر این ماشین را غلبه کنید یا اجازه ندهید که با پروپاگاندا افکار شما را با توهم مشغول کند. نباید فراموش کنیم که این دیگر انسانها نیستند که همدیگر را فریب میدهند، بلکه با چیزی مواجه هستیم به نام ماشین؛ ماشینی که عقل، اراده، احساس و ادراک شما را در مورد خودتان و جهانی که در آن زندگی میکنید، کاملاً تغییر میدهد.
برای نمونه، در جریان خیزش خلقهای ایران، تصویری از یک مرد در شبکههای اجتماعی نشان داده شد که در مقابل نیروهای سرکوبگر رژیم قد علم کرده بود که بعداً حرکت این مرد را بهعنوان نمادی از شجاعت و مقاومت توصیف شد.
تلویزیون ایران اینترنشنال مدام از این تصویر بهعنوان نمادی، به قول خودشان، از این انقلاب بزرگ که در جریان است بهرهبرداری میکند. این تصویر به طوری نشان داده میشود که گویا دارد یک واقعیت که در بیرون اتفاق افتاده است را برجسته میکند، اما در واقع به نظر میرسد که جماعت سایبری سلطنتطلب تصویری ساختهاند نه به خاطر اینکه شما به واقعیتی پی ببرید، بلکه برای این ساختهاند تا بتوانند تصویری دیگر در ذهن مخاطب برجسته کنند. در واقع کسی که این تصویرِ فرد ایرانی را ساخته است میخواهد به شما بگوید که شما هم برو خیابان و علیه رژیم توتالیتر ایران قیام کن. به عبارت دیگر، این کانال تصویر واقعی را نشان نمیدهد، بلکه با جعل و کمک هوش مصنوعی میخواهد به شما بقبولاند که به بهانەی تصویر مرد ایرانی که نماد مقاومت است، شما هم در جهت ایدئولوژی و برای به ثمر رساندن دفترچەی آقای پهلوی تا مرز فدا کردن جان خودت عقبنشینی نکنید. این کانال با استفاده از این تصویر از سویی تلاش در جهت قهرمانسازی میکند و از سوی دیگر رؤیای تاج و تخت برای پسر دیکتاتور در سر دارد. چنین کاری نهتنها فاقد اخلاق است، بلکه ضد کرامت انسانی است. شما اگر روزانه به این کانال گوش بدهید، مدام به مردم میگوید: مردم، شما پیروز میشوید و پیروزیتان قطعی است و این دفعه انقلاب ملی مردم ایران به رهبری شاهزاده پیروز میشود و خامنهای مثل بشار اسد باید به روسیه تبعید شود. همزمان تأکید میکند که قشر خاکستری نیز باید بپیوندد به مردم و خود پهلوی در پیامهای روزانهاش مدام میگوید مهم این است که این اعتراضها گسترش پیدا کند و با هر قیمتی که شده باید ادامه داشته باشد. این به چه معناست؟ در واقع این به این معناست که از طرفی وعدەی اتوپیایی میدهند که تقدیر این انقلاب، به قول خودشان، پیروزی است و از طرفی دیگر تیم پهلوی و هوادارانش که خود را در قالب کنشگر سیاسی، کارشناس سیاسی و ژورنالیستهای درباری معرفی میکنند، چه در کانال خودشان و چه در کانالهای دیگر مثل «بیبیسی» فارسی، بخشی از خلقهای ایران یا حتی مردم مرکز که به این اعتراضها نمیپیوندند را به انواع و اشکال تهمتهای غیراخلاقی و غیرسیاسی متهم میکنند. من شخصاً بارها به حرفهای این طیف راستگرا و ناسیونالیستی افراطی گوش دادهام که طوری مردم را تهدید میکنند که اگر آنها به این خیزش ملحق نشوند و یا اگر رضا پهلوی را بهعنوان رهبر انقلاب نپذیرند، منتظر عواقب ناگوار آن در فردای پیروزی انقلاب باشند. پس در واقع این تصویر و تصویرهای دیگر در کانال ایران اینترنشنال ابزاری است برای آن چیزی که معروف به نظامیگری دیجیتال (Digital Militarism) است و نه تلاشی در جهت دموکراسیخواهی.
اصل ماجرا این است که جریان راست و فاشیستی سلطنتطلب دارای ویژگی خاص خود در جهان مدرن است که میتوانیم آن را بهعنوان فاشیسم دیجیتالی تعریف کنیم. این فاشیسم دیجیتالی یک نوع ناسیونالیسم عریان، راستگرا و جدید است که در واقع محصول تکنولوژی دیجیتال است و هیچ سازگاری با کلمات و واژهها ندارد، بلکه فوکوس اصلی روی تصویر است و تمام اهداف خودش را از راه تصویر پیش میبرد.
گفتمان سیاسی امروزی و بهخصوص گفتمان طیف سلطنتطلبها نهتنها فاقد همزیستی اجتماعی و دموکراتیک است، بلکه هیچ همخوانی با واقعیتهای مربوط به ملل داخل ایران ندارد و بیشتر نمایندگی موجی از پولاریزاسیون (Polarization) علیه دموکراتیزاسیون (Democratization) میکند. برای مثال، وقتی رضا پهلوی در مورد وضعیت کنونی ایران حرف میزند واقعاً انسان از سادهاندیشی و خامی ایشان تعجب میکند. از طرفی دیگر، مشکل ما تنها عوام و هواداران پهلوی در قرن بیستویکم نیستند، بلکه مشکلمان همچنین کسانی است که اسم نخبه و کارشناس سیاسی یا جامعهشناس، دانشمند و استاد دانشگاه بر خود گذاشتهاند که متأسفانه هم با فقر سواد سیاسی مواجه هستند و هم فاقد تفکر عقلانیاند. این آدمها وقتی در کانالهای پروپاگاندا بهعنوان کارشناس صحبت میکنند، بدون اینکه متوجه شوند که تحت تأثیر پروپاگاندا یا تصویرهایی قرار گرفتهاند که هیچ سازگاری با آنچه در ایرانِ کثیرالملل رخ میدهد ندارد. این هم نشانۀ یک واقعیت تلخ است که این افراد به اسارت هوش مصنوعی و تکنولوژی دیجیتالی درآمدهاند و نمیتوانند تشخیص و قضاوت درستی در مورد واقعیتهای جوامع ایران داشته باشند. ما در قرن بیستویکم دچار نوعی از شهوت بدوی برای مصرف تکنولوژی شدهایم و در حقیقت ما به جای سیاستورزی یا کنش سیاسی، به قول آرنت، داریم در جهان اتوپیایی تخیل میکنیم و از جای شهروند دموکراتیک و تأثیرگذار، تبدیل به مصرفکننده (Consumer) شدهایم. ما بە جای سیاستمدار بهعنوان کنشگر سیاسی، به تعبیر آرنتی، دارای روشنفکرانی سیاسی هستیم که در حاشیهگویی و عوامفریبی رقیب ندارند. ما با پناه بردن به اشعار سعدی و حافظ یا مسئلەی باستانگرایی یا کورش و داریوش به هیچ جا نمیرسیم. خیلی از تاریخنویسان ایرانی ادعا میکنند که مردم ایران دارای تمدنی ۲۵۰۰ ساله و شاید بیشتر باشند و این مردم متمدن و علمپرست کاملاً با انسانهای دیگر در خاورمیانه متفاوت هستند. اگر این استدلال درست باشد و یا مردم ایران متمدن هستند، چرا ۴۶ سال پیش با یک تصمیم اشتباه اجازه دادند که خروجیِ بهاصطلاح مدرنیتەی ایران به یک نظام توتالیتر و اسلام سیاسی ختم شود؟
نباید فراموش کنیم که اروپاییها هم مرتکب چنین اشتباه تاریخی و کشندهای شدهاند و دانستن تاریخ و آگاهی از هر آنچه در پشت تمدنها انباشته شده است، به ما کمک میکند که یکبار دیگر دچار همان اشتباه گذشته نشویم. برای مثال، توتالیتاریسم و فاشیسم ایتالیا به رهبری موسولینی در درون جامعهای بهوجود آمد که گهوارەی رنسانس بود و نازیسم در آلمان به پیشوایی هیتلر در فرهنگی بهوجود آمد که سابقەی فلسفهٔ کانت، نیچه، هگل، گوته و مارکس و هایدگر داشت. در عصر کنونی، کسی مثل ترامپ و پوتین با سیاستهای فاشیستی، صلح جهانی و ثبات سیاسی را تهدید میکنند و سازمان ملل متحد در مقابل این سیاست افراطی و خشونتآمیز فاقد قدرت اجرایی و حقوقی است. بنابراین باید از خودمان سؤال کنیم که چگونه این اتفاقات در تمدن غرب پیش آمده است؟ ما باید همزمان از خودمان سؤال کنیم که چطور امکان دارد که در دل چنین تمدنی رژیمهای توتالیتر و فاشیستی زاده شوند؟ شاید یکی از دلایل این اتفاق آن باشد که انسانها به خاطر وابستگی شدید به تکنولوژی مدرن، قدرت درک گذشته و حال را از دست میدهند. برای مثال، تکنولوژی مدرن و رسانههای پروپاگاندا توسط خاندان پهلوی نهتنها آماده نیستند که گذشتهٔ خودشان را نقد کنند یا از گذشته عبرتی بگیرند، بلکه تلاش میکنند که یک گذشتەی ساخته و مصنوعی برای فرد ایرانی بسازند که سرشار از فضیلت و سعادتمندی بوده است. کانالهای پروپاگاندا وابسته به پهلوی مدام از طریق تکنولوژی مدرن، کارنامەی گذشتەی ایشان را تغییر میدهند و تلاش میکنند که به هر قیمتی شده از یاد مردم ایران ببرند که پهلوی یکم و دوم زمانی استبدادی و ضد کرامت انسانی بودهاند. یکی دیگر از تلاشهای این کانال این است که به هر قیمتی شده، خلقهای ایران جنبش ژینا را از یادشان ببرند؛ به این دلیل که شعار این جنبش کاملاً با خاندان پهلوی و دکترین سلطنتطلبها در تضاد عمیق است. ما باید یکبار برای همیشه به این واقعیت تاریخی اعتراف کنیم که دیگر کورش، فردوسی، نهجالبلاغه و دودمان پهلوی، خمینی و به زودی خامنهای هم تعلق به گذشته هستند و نباید هیچوقت در فکر احیا کردن این فیگورها باشیم. ما تا روزی نتوانیم از این گذشته فاصله بگیریم، خیلی سخت است که قادر به حرکت به سمت دموکراسی باشیم؛ چونکه این گذشته نماد شاهان استبدادی و فاسد، ملاهای توتالیتر و فاقد اخلاق و دشمن کرامت انسانی هستند. آیا مردم ایران در حافظهٔ تاریخیشان دستگاه پلیسی و استبدادی (ساواک) را از یادشان بردهاند؟ پس ما تا وقتی نتوانیم این گذشته را نقد کنیم و از آن فاصله بگیریم، خیلی دشوار است که بتوانیم به طرف دموکراسی گام برداریم.
چه روایت جالبی است که دوباره تاریخ به شکلی دیگر برمیگردد. ۴۶ سال پیش خمینی با پشتیبانی و حمایت (CIA) حرم قدرت را به دست گرفت و محمدرضا شاه دیکتاتور را برای همیشه سرنگون کرد. حالا بعد از گذر بیش از چهار دهه، پسر دیکتاتور مخلوع از ترامپ میخواهد که بیاید و به بهانەی خیزش مردمی در ایران دخالت کند؛ ایرانی که همیشه در حرفهای پهلوی و سلطنتطلبها ادعای حفاظت از تمامیت ارضی آن میکنند و هرگونه تلاش برای حق تعیین سرنوشت و برگزاری رفراندوم برای خلقهای ایران را به بهانەی نقض تمامیت ارضی ایران، با تهمت، برچسب و رفتارهای غیراخلاقی روبهرو میکنند. چند روز پیش ترامپ هم اعلام کرد که ایرانیها اعتراضات خود را همچنان ادامه بدهند و کمک در راه است. اینجا سؤالهای کلیدی پیش میآید: آیا ایرانیها هیچ درسی از گذشته گرفتهاند؟ آیا آمریکا با دخالتهای نظامی در افغانستان، عراق، لیبی، سومالی، سوریه، نیجریه توانست به عاملی برای دموکراتیزاسیون در این کشورها تبدیل شود؟ آیا آمریکا با دخالت در ونزوئلا و ربودن رئیسجمهور این کشور به بهانەی جنگ با تروریسم و دولت مواد مخدر، به خاطر استقرار دموکراسی و حقوق بشر دست به چنین اقدامی زد یا به خاطر تسلط کامل بر ذخایر نفتی این کشور در رقابت با چین؟ حالا اینجا هم این پرسش کلیدی پیش میآید که آیا ترامپ در قبال چه پاداشی یا قراردادی میخواهد به مردم ایران کمک کند؟ به خاطر نفت ایران یا دموکراسی و حقوق بشر؟ به عقیدەی بنده و با شناختی که از سیاستهای ترامپ دارم، ایشان هیچ باوری به ارزشهای دموکراتیک، حقوق بشر، کرامت انسانی و عدالت اجتماعی ندارد؛ چونکه ترامپ یک رهبر پوپولیست، فاشیست، نژادپرست و ضد تمام ارزشهای جهانشمول است. تلاش ترامپ برای گرفتن امتیاز و باجگیری از خود رژیم است، نه به قیمت براندازی نظام.
نتیجهگیری
تاریخ نشان داده است—از مقاومت انقلاب فرانسه، انقلاب آمریکا، انقلاب اکتبر روسیه، بهار عربی و مقاومت تاریخی کوبانی تا جنبش ژینا و همین اکنون—که مشروعیت رهبر دموکراتیک و واقعی از نظرسنجیها یا پروپاگاندا یا با استفاده از هوش مصنوعی در عصر پسامدرن نمیآید، بلکه به قول سقراط از شجاعت زاده میشود. در ایران کنونی، این مشروعیت در زندانها، در اعتصابها و در خیابانهاست، نه در تصویر دیجیتالی دیگری برای رهبرسازی و آلترناتیوسازی. رهبر واقعی خیزش انقلابی خلقهای ایران در داخل کشور است، نه در جورجتاون (George Town) یا با خواهش و التماس از حضرت ترامپ که با دخالت نظامی و نقض تمامیت ارضی ایران—که خیلی برای شاه و شیوخ مقدس است—آقای پهلوی را به تاج و تخت برساند. در واقع رهبران انقلابی آنهایی هستند که در جریان خیزش ژینا و تاکنون آماده هستند که با شکستن دیوارهای ترس و خشونت توتالیتاریسم، جانشان را برای کرامت انسانی فدا کنند، نه کسانی که به شکل مدرن و سیستماتیک میخواهند رهبرسازی کنند و افکار عمومی چه در ایران و چه خارج از کشور را فریب بدهند. هرگونه تلاش برای تحمیل کردن پهلوی بهعنوان رهبر از طریق دیجیتال—که حاصل جهان مدرن و تکنولوژی است—نهتنها هیچ سازگاری با واقعیت خلقهای ایران ندارد، بلکه نوعی از توهم بیش نیست.
چه در جریان جنبش ژینا و چه در جریان خیزش کنونی، در اکثر مناطق ایران هیچ تمایلی به سلطنت وجود ندارد و با سردادن شعار «جاوید شاه» یا «رضا پهلوی» در بخش کوچکی از ایران نمیتوانید ادعا کنید که ایشان دارای محبوبیت و مشروعیت دموکراتیک هستند. ما هنوز نمیدانیم که این شعارها با استفاده از هوش مصنوعی ساخته شدهاند یا واقعی بودهاند؛ چونکه تیم سایبری سلطنتطلبها برای به دست آوردن مشروعیت آماده است که به هرگونه دستکاری (تقلب) متوسل شود. در واقع، مشروعیت یک جنبش دموکراسیخواهی و رهبرانش (زنان) آن چیزی بود که ما در جریان جنبش «زن، زندگی، آزادی» شاهدش بودیم، نه تصویر دیجیتالی آقای پهلوی. متأسفانه در شرایط کنونی، خیلی از ایرانیها سیاست را به شکل سنتی میفهمند، بدون اینکه کسی نگران دموکراسی، حقوق بشر، عدالت اجتماعی و قانون باشد. سیاست برای خیلی از ایرانیها تنها در مفهوم «قدرت» خلاصه شده است. به عقیدهٔ من، یکی از دلایل چنین نگرش سنتی در مورد سیاست برمیگردد به این واقعیت که در سیاست ایرانیها مفاهیم یا واژههایی همچون «دموکراسی، اخلاق، حق، عدالت، زبان و تفکر» همواره غایب بوده است. این کار باعث میشود که سیاست را تنها بهعنوان قدرت و حاکمیت ملتی مثل فارس بر ملل دیگر در ایران ببینیم، بدون اینکه هیچ توجهی به ارزشهای جهانشمول مثل حقوق بشر و دموکراسی داشته باشیم. به باور من، تنها راه نجات ایران آینده، عدم تمرکز، دموکراسی چندملیتی، پلورالیسم ناب و سکولاریسم است. این مدل در خیلی از کشورهای جهان—برای نمونه هند، بلژیک، بریتانیا، سوئیس، کانادا و غیره—موفق بوده است. ایرانیها با کپیبرداری از غربیها خیلی کلمات عجیب و غریب تجربه کردهاند، بهجز دموکراسی و احترام به کرامت انسانی. پس اگر یکبار هم شده است، بد نیست که مثل خیلی از کشورهای دموکراتیک به ارزشهای جهانشمول احترام بگذاریم، نه متوسل شدن به ماشین قدرت و به بهانهٔ رأی اکثریت برای انکار هویتهای دیگر.
خلاصهٔ کلام، من بهعنوان یک شهروند یارسانی-سوئدی بر این عقیده هستم که نظام توتالیتاریسم جمهوری اسلامی تنها از راه شکاف از درون نیروهای سرکوبگر، بلوک قدرت، روگردانی در نیروهای نظامی و همچنین ایجاد یک جبههٔ مشترک در بین اپوزیسیون رژیم مبتنی بر اصول دموکراسی و عدالت اجتماعی امکانپذیر است؛ اصولی که مبتنی بر پلورالیسم ناب و رواداری (امری ضروری برای صلح و ثبات سیاسی) است و میتواند منجر به عدالت اجتماعی بر اساس عدم تبعیض و مساوات در مقابل قانون—بهعنوان یک شهروند دموکراتیک—برای شرکت در پروسەی سیاسی و تعیین سرنوشت برای ایران کثیرالملل شود. تا روزی که اپوزیسیون با این ارزشهای جهانشمول و هویتی آشتی نکند یا به این ارزشها بهعنوان مکانیسمی دموکراتیک برای حل مشکلات جامعەی ایران باور نیاورد، هر لحظه این خطر وجود دارد که دوباره با شکست تاریخی روبهرو شوند.
حشمت خسروی
سوئد—لینشوپینگ
۱۸ ژانویهٔ ۲۰۲۶
منبع:
دفترچهٔ دوران اضطرار
https://fund.nufdiran.org/fa/projects/ipp/research/emergency-phase-booklet/
محتوای مقاله صرفاً منعکس کننده دیدگاه های نویسنده است و یارسانمدیا هیچ مسئولیتی در قبال آن ندارد.
بازدیدها: 450
Yarsanmedia Yarsan Democratic Organization Official Website