ایران نفت دارد، گاز دارد، طلا دارد؛ اما زندگی ندارد، نفس ندارد، اکسیژن ندارد.
در سرزمینی که میتوانست خانهای برای زندگی، امید و شکوفایی باشد، مردمانی روزبهروز بیشتر زیر بار فقر، محرومیت و ناامیدی خم میشوند. سفرهها کوچکتر شدهاند، رؤیاها رنگ باختهاند و فردا برای میلیونها انسان، به پرسشی بیپاسخ تبدیل شده است. گویی دستی نامرئی، آرامآرام راه نفس کشیدن را بر مردمی بسته است که جرمشان تنها زندگیکردن در سرزمین خودشان است.
در ایران، ثروت زیر زمین است و فقر روی زمین؛ منابع فراواناند، اما دسترسی به یک زندگی شایسته برای بسیاری از مردم به آرزویی دور تبدیل شده است. در همان سرزمین، گروهی برخوردار از قدرت و امکانات، زندگی مرفهی دارند؛ اما مردمی که چرخ زندگی را میچرخانند، برای نان، دارو، اجارهخانه و ابتداییترین نیازهای خود دستوپنجه نرم میکنند.
اما پرسش اینست : چرا؟ مردم من تاوان چه چیزی را میپردازند؟
تاوان کدام تصمیمها را باید با سفرههای خالی، آینده ازدسترفته و فرسودگی جان و روان خود بپردازند؟ چرا باید کارگر از دسترنج خود محروم بماند، معلم نگران نان شب باشد، بازنشسته برای خرید دارو حسابوکتاب کند و جوان ایرانی، با وجود استعداد و آرزوهایش، هر روز با دیواری بلندتر از محدودیتها روبهرو شود؟
این فقط فقر اقتصادی نیست؛ این، فرسایش تدریجی امید است. این، خاموششدن چراغ زندگی در خانههایی است که هنوز مردمانشان برای فردایی بهتر تلاش میکنند.
و در این میان، جهان کجای این نابرابری و بی توجهی است؟
رو ی سخن من با شماست : اروپا ، ایالات متحده آمریکا! روسیه و چین! شما ، شما که از حقوق بشر، امنیت، منافع ملی و نظم جهانی دم می زنید؟! مردم ایران را در محاسبات خود کجا قرار دادهاید؟
تا چه زمانی قرار است زندگی یک ملت در میان رقابتهای سیاسی، منافع اقتصادی و ملاحظات ژئوپلیتیکی گرفتار بماند؟ تا چه زمانی مردم باید هزینه تصمیمهایی را بپردازند که نقشی در اتخاذ آنها ندارند؟
تحریمها و محدودیتهای بینالمللی، بسته به نوع و نحوه اجرای آنها، میتوانند بر اقتصاد، دسترسی به منابع مالی، فرصتهای شغلی و زندگی روزمره مردم اثر بگذارند. در کنار آن، سیاستهای داخلی، نحوه مدیریت منابع و تصمیمهای حکومت نیز در وضعیت معیشتی جامعه نقش دارند. اما پرسش انسانی همچنان پابرجاست: چرا در ارزیابی این سیاستها، هزینهای که مردم عادی میپردازند، نباید در مرکز توجه قرار گیرد؟
چرا جوانی که میخواهد برای ادامه تحصیل از کشور خارج شود، باید با این همه مانع و نگرانی روبهرو باشد؟ چرا باید فرصتهای علمی، آینده شغلی و امکان ارتباط با جهان برای او به مسیری دشوار تبدیل شود؟ جوان ایرانی دشمن هیچ ملتی نیست؛ او میخواهد بیاموزد، زندگی کند، کار کند و آیندهای بسازد که در آن استعدادش قربانی شرایط تحمیلی نشود.
اما دردناکتر از فقر، وقتی آغاز میشود که مردم برای بیان خواستههایشان به خیابان میروند و با خشونت روبهرو میشوند.
مردمی که خواهان شنیدهشدن صدایشان هستند، مردمی که برای تغییر وضعیت زندگی خود اعتراض میکنند، نباید با گلوله پاسخ بگیرند. حق اعتراض مسالمتآمیز و آزادی بیان از حقوق بنیادین انسان است. هرگونه گزارش درباره کشتهشدن معترضان، بازداشتها و سرنوشت نامعلوم زندانیان باید با دقت بررسی شود؛ خانوادهها حق دارند از سرنوشت عزیزانشان آگاه شوند و جامعه حق دارد حقیقت را بداند.
وقتی آمار دقیق قربانیان یا وضعیت بازداشتشدگان روشن نیست، درد خانوادهها دوچندان میشود. مادری که نمیداند فرزندش کجاست، خانوادهای که در انتظار خبری از عزیزش مانده و انسانی که صدایش به جایی نمیرسد، نباید در تاریکی رها شوند. حقیقت نباید قربانی ملاحظات سیاسی شود و جان انسانها نباید در میان اعداد و گزارشهای ناقص گم شود.
مردم ایران سزاوار زندگیاند؛ نه فقط زندهماندن.
سزاوار ناناند، نه شرمندگی. سزاوار امنیتاند، نه ترس. سزاوار آزادیاند، نه خاموشی. سزاوار آیندهاند، نه انتظار بیپایان.
پس چرا نصیبشان این همه رنج شده است؟
چرا جهان، با وجود ابزارهای سیاسی و دیپلماتیک خود، نمیتواند یا نمیخواهد فشار بیشتری برای رعایت حقوق مردم و کاهش رنج غیرنظامیان وارد کند؟ آیا منافع اقتصادی و سیاسی، گاهی بر حقوق انسانی اولویت پیدا میکنند؟ و اگر چنین است، چه کسی باید از مردمی دفاع کند که در میان این محاسبات، صدایشان بهسختی شنیده میشود؟
من از جهان نمیخواهم به جای مردم ایران تصمیم بگیرد. از هیچ قدرت خارجی نمیخواهم سرنوشت این ملت را در دست بگیرد. من میخواهم مردم ایران صاحب حق، اختیار و کرامت خود باشند؛ میخواهم هیچ دولتی، هیچ قدرتی و هیچ منفعتی، زندگی انسانها را به ابزاری برای معامله تبدیل نکند.
اما امروز، پرسش دیگری نیز وجود دارد: در برابر این همه رنج، چه باید کرد؟
باید حقیقت را ثبت کرد، صدای قربانیان را شنید، درباره موارد نقض حقوق بشر تحقیق مستقل و مستند خواست، از خانوادههای آسیبدیده حمایت کرد و اجازه نداد رنج مردم به خبری گذرا تبدیل شود. باید از دولتها و نهادهای بینالمللی پاسخگویی خواست؛ باید بر حقوق مردم، آزادیهای بنیادین و ضرورت حفاظت از غیرنظامیان پافشاری کرد. سکوت نباید جای حقیقت را بگیرد و بیتفاوتی نباید به عادت جهان تبدیل شود.
و من هنوز میپرسم: چه اتفاقی دارد برای مردم ایران میافتد؟
آیا نمیبینید مردمی را که زیر بار فقر و محرومیت، آرامآرام توان زندگیکردن را از دست میدهند؟ آیا نمیشنوید صدای خانوادههایی را که نگران نان، دارو، آزادی و آینده فرزندانشان هستند؟ آیا قرار است جهان تنها زمانی به یاد ایران بیفتد که بحرانی تازه، منافع قدرتها را تهدید کند؟
ایران را نمیتوان فقط با نفت و گاز و طلا تعریف کرد. ایران، مردم آن است؛ مردمی که حق دارند نفس بکشند، زندگی کنند، آزادانه بیندیشند و آینده خود را بسازند.
وقتی مردمی از ابتداییترین حقوق خود محروم میشوند، وقتی امید در زندگیشان رنگ میبازد و وقتی رنجشان در هیاهوی سیاست گم میشود، باید پرسید: چه کسی پاسخگوست؟
جهان باید پاسخ دهد. صاحبان قدرت باید پاسخ دهند. و هر نهادی که در شکلگیری یا تداوم این رنج نقش دارد، باید در برابر پیامدهای تصمیمهای خود پاسخگو باشد.
زیرا هیچ منفعتی، هیچ معاملهای و هیچ رقابت سیاسیای نباید از جان انسانها ارزشمندتر باشد.
مردم ایران را ببینید؛ پیش از آنکه فقر، خاموشی و ناامیدی، زندگی را از آنان بگیرد.
آنها صدقه نمیخواهند؛ حق زندگی میخواهند. آنها قیم نمیخواهند؛ حق تعیین سرنوشت میخواهند. آنها نمیخواهند قربانی منافع این یا آن قدرت باشند؛ میخواهند انسان باشند، با تمام حقوقی که انسانبودن به آنان میدهد.
و تا وقتی این پرسش بیپاسخ مانده است، فریاد ما نیز خاموش نخواهد شد:
ایران ثروت دارد؛ مردمش حق دارند زندگی داشته باشند.
جهان، تا کجا میخواهی نظارهگر زندهبهگورشدن تدریجی یک ملت باشی؟
مژگان روشنی، خبرنگار و فعال حقوق بشر
محتوای مقاله صرفاً منعکس کننده دیدگاه های نویسندهاست و یارسانمدیا هیچ مسئولیتی در قبال آن ندارد.
بازدیدها: 2
Yarsanmedia Yarsan Democratic Organization Official Website