Home / امیر سلیمی / ناسیونالیسم  کوردی/کُردی؛ نسخه‌ای اقتباسی از ناسیونالیسم دولتی ایرانی

ناسیونالیسم  کوردی/کُردی؛ نسخه‌ای اقتباسی از ناسیونالیسم دولتی ایرانی

 

یارسانمدیا
سه شنبه ۹ دی ۱۴۰۴

نویسنده: امیر سلیمی

 

آنچه امروز با عنوان «ناسیونالیسم» شناخته می‌شود، نخستین‌بار در کشورهایی چون فرانسه، آلمان و ایتالیا صورت‌بندی شد. این کشورها پیش از ورود کامل به مدرنیته، در بستر فرایند مدرنیزاسیون و بر پایهٔ تحولات تاریخی ناشی از صلح وستفالن، مسئلهٔ «ملت» و «ناسیونالیسم» را متناسب با پیشینهٔ سیاسی، تاریخی و هویتی خود سامان دادند.

در فرانسه، خاندان کاپه از قرن دهم میلادی نوعی دولت متمرکز را بنیان نهادند، اما این فرایند در دورهٔ لویی چهاردهم (قرن هفدهم و هجدهم) و به‌ویژه با انقلاب فرانسه در سال ۱۷۸۹ به تحقق کامل دولت–ملت انجامید. در این مقطع، طبقهٔ بورژوازی، کارگران، کشاورزان و دهقانان در برابر اشرافیت و کلیسا قرار گرفتند و با طرح حق تعیین سرنوشت، حاکمیت ملت و دولت ملی را به مطالبه‌ای سیاسی بدل ساختند. این نگرش رادیکال و انقلابی، جایگاه سیاسی و اقتصادی اشرافیت (با شاه در رأس آن) و روحانیت را به‌طور بنیادین به چالش کشید.

پس از انقلاب فرانسه، مفهوم «ملت» به مفهومی انقلابی و فراگیر بدل شد؛ مفهومی که دیگر به طبقات ممتاز و نهادهای اقتدار محدود نبود، بلکه همهٔ آحاد جامعه را در بر می‌گرفت. از این پس، «ملت فرانسه» نه از طریق شخص پادشاه، بلکه بر اساس قانون اساسی تعریف می‌شد. وحدت جمهوری مستلزم زبان مشترک بود و بدین‌سان زبان فرانسوی به‌عنوان زبان انقلاب و زبان رسمی در برابر زبان‌های موسوم به «محلی» همچون باسکی، برتونی، کاتالانی و پرووانسی تثبیت شد. جمهوری نوپای فرانسه، برخلاف ایدهٔ وحدت‌طلبانهٔ خود، ناگزیر شد با ابزارهای قهری، زبان فرانسوی را به مؤلفه‌ای محوری در سیاست فرهنگی و ملت‌سازی بدل کند.

در این چارچوب، قانون جمهوری فرانسه برای شهروندی، معیارهای نژادی یا تباری قائل نبود؛ بلکه وفاداری به نهادهای اداری جمهوری، پذیرش زبان فرانسوی و احترام به میراث فرهنگی فرانسه را شرط عضویت در ملت می‌دانست.

در مقابل، مفهوم «ملت آلمانی» بیش از آنکه سیاسی باشد، فرهنگی تعریف می‌شد. در این برداشت، ملت از طریق زبان، فرهنگ و محل تولد تعیین می‌گردید و مستقل از ارادهٔ فردی یا حقوق شهروندی تصور می‌شد. هرچند تمایز میان مدل «فرانسوی» و «آلمانی» ملت‌سازی اغلب به‌شکلی ساده‌سازی‌شده ترسیم شده است، اما در عمل هر دو الگو واجد عناصر مشترکی بودند. در فرانسه نیز زبان و فرهنگ نقش اساسی داشت و در آلمان، گرچه سیاست نقش مستقیم کمتری ایفا می‌کرد، اما مبارزه برای زبان و فرهنگ آلمانی در نهایت به مطالبهٔ چارچوب سیاسی انجامید.

در سنت رمانتیسم آلمانی، زبان آلمانی جایگاهی ممتاز یافت؛ نه صرفاً به‌عنوان ابزار ارتباط، بلکه به‌مثابه رسانه‌ای که از خلال آن، جهان معنا می‌یافت و هستی تفسیر می‌شد. این نگرش، مبنای شکل‌گیری ناسیونالیسم فرهنگی آلمانی شد. یوهان گوتفرید هردر (Herder) و سپس یوهان گوتلیب فیشته (Fichte) از نظریه‌پردازان برجستهٔ این جریان بودند. فیشته در سخنرانی‌های مشهور خود در دانشگاه برلین (۱۸۰۸) که بعدها با عنوان خطابه‌هایی خطاب به ملت آلمان منتشر شد، عملاً به بسیج فرهنگی و هویتی علیه اشغال ناپلئون فراخوان داد.

هردر (۱۷۴۴–۱۸۰۳) تاریخ فرهنگ‌ها را به‌صورت چرخه‌های ارگانیکِ تولد، بلوغ و زوال صورت‌بندی می‌کرد. در روایت او، تمدن از شرق (هند و ایران) آغاز می‌شود، در یونان و روم به بلوغ می‌رسد و پس از افول در غرب، با خیزش فرهنگی مردم آلمان احیا می‌گردد. هردر با تکیه بر تاسیتوس، آلمانی‌ها را مردمانی جنگاور اما اخلاق‌مدار می‌دانست که بدون سلطه‌جویی، به برتری فرهنگی دست یافته‌اند. او در تقابل با عقل‌گرایی جهان‌شمول فرانسوی، زبان را در مرکز هویت تاریخی ملت قرار داد.

در نگاه هردر، تمدن ایرانِ پیش از اسلام جایگاهی برجسته داشت و او در آثار ادبی فارسی، به‌ویژه نزد سعدی، ارزش‌های اخلاقی و انسانی والایی می‌یافت. بدین‌سان، «ادبیات ملی» به هستهٔ هویت ملی بدل شد و راه برای گرایش رمانتیک آلمانی به شرق هموار گردید؛ گرایشی که در اندیشهٔ گوته به اوج رسید.

در آلمان، وحدت سیاسی نهایتاً از مسیر «خون و آهن» و با رهبری بیسمارک تحقق یافت؛ الگویی که دولت–ملت آلمانی را محصول مدرنیزاسیون اقتدارگرا، برتری نظامی، فناوری و فتح سرزمینی می‌دانست.

در ایتالیا نیز ایدهٔ ملت به‌تدریج و با نظریه‌های مازینی شکل گرفت و با رهبری سیاسی کامیلو کاوور و مبارزات نظامی جوزپه گاریبالدی و «پیراهن‌سرخ‌ها» به تحقق رسید.

ناسیونالیسم مدرن ایرانی

در میان ملی‌گرایان ایرانی، تجربه‌ای تاریخی شکل گرفت که در آن به‌روشنی مشاهده شد چگونه به آرمان‌های «انقلاب مشروطه» و اصل حاکمیت ملی، از طریق توافق‌نامهٔ انگلیسی–روسی ۱۹۰۷ (قرارداد سن‌پترزبورگ)، خیانت شد؛ توافقی که راه را برای مداخلهٔ نظامی قدرت‌های امپریالیستی و در نهایت اشغال ایران در جریان جنگ جهانی اول هموار ساخت. تأثیر جنگ جهانی اول و پیامدهای مستقیم و غیرمستقیم آن بر شکل‌گیری ناسیونالیسم مدرن ایرانی، موضوعی بنیادین است که با وجود اهمیت تاریخی‌اش، کمتر به‌طور مستقل و نظام‌مند مورد توجه مورخان قرار گرفته است.

با وجود پیشگامانی در عرصهٔ اندیشهٔ نوین همچون فتحعلی آخوندزاده (۱۸۱۲–۱۸۷۸) و آقاخان کرمانی (۱۸۵۳–۱۸۹۶)، یک ایدئولوژی و گفتمان آشکارا ملی‌گرایانهٔ ایرانی که واجد جهان‌بینی‌ای نسبتاً منسجم و مدرن باشد، عملاً در فاصلهٔ دو دهه و در بستر سال‌های انقلاب مشروطه (۱۹۰۶–۱۹۱۱) تدوین و تثبیت شد. فضای سیاسی–اجتماعی خاص پس از انقلاب مشروطیت، تحولات مهمی را رقم زد که از نظر تاریخی و ساختاری، زمینه را برای پیگیری ایدهٔ «وحدت ملی» و حفظ تمامیت ارضی کشور فراهم آورد.

از منظر تاریخی، جنگ جهانی اول، مداخلات مستقیم و غیرمستقیم قدرت‌های خارجی، تلاش برای تنزل جایگاه استقلال ایران به وضعیت تحت‌الحمایگی (به‌ویژه در پی قرارداد ۱۹۱۹)، زوال اقتدار دولت مرکزی، ظهور نیروهای گریز از مرکز و بروز شورش‌های محلی و قومی، مجموعه‌ای از بحران‌ها و تنش‌ها را پدید آورد. حرکت‌هایی چون قیام شیخ خزعل در خوزستان، شیخ محمد خیابانی در آذربایجان، میرزا کوچک‌خان جنگلی در گیلان، اسماعیل آقا سمکو در کردستان، محمدتقی‌خان پسیان در خراسان و امیر افشار در کرمانشاه، همگی بر ضرورت ایجاد دولتی مرکزی، مقتدر و متمرکز تأکید می‌کردند.

از منظر ساختاری نیز، با فروپاشی نظم اجتماعی سنتی، نیاز به صنعتی‌سازی کشور، توسعهٔ اقتصادی، ایجاد بنیان‌های دولت مدرن—به‌ویژه ارتش جدید و بوروکراسی متمرکز—انجام اصلاحات مالی و نظامی، و تأمین وحدت ملی بیش از هر زمان دیگری احساس می‌شد. افزون بر وضعیت آشفتهٔ داخلی، عوامل تسهیل‌کنندهٔ دیگری نیز وجود داشت که به برانگیخته‌شدن مطالبات ناسیونالیستی دامن می‌زد؛ از جمله تجددخواهی روشنفکران، آگاهی فزاینده از عقب‌ماندگی کشور، سرخوردگی نیروهای ضد استبداد در پی ناکامی‌ها و انحرافات انقلاب مشروطه، فرقه‌گرایی و کشمکش‌های افراطی سیاسی، مشروعیت ایدئولوژیک گفتمان ناسیونالیستی، و در نهایت خواست عمومی برای مقابله با نفوذ و سلطهٔ قدرت‌های خارجی.

در فاصله‌ای اندک بیش از یک دهه (از حدود ۱۹۱۵ تا اواسط دههٔ ۱۹۲۰)، «حلقهٔ برلین» توانست تأثیرگذارترین چهره‌های نخبگان سیاسی و فرهنگی ایرانِ پس از مشروطه را گرد هم آورد. این حلقه شامل افرادی چون حسن تقی‌زاده (۱۸۷۸–۱۹۷۸)، حسین کاظم‌زاده ایرانشهر (۱۸۸۳–۱۹۶۱)، محمد قزوینی (۱۸۷۷–۱۹۴۹)، محمدعلی جمالزاده (۱۸۹۱–۱۹۹۷)، ابراهیم پورداود (۱۸۹۵–۱۹۶۸)، عبدالحسین شیبانی (۱۸۷۳–۱۹۶۳)، مرتضی مشفق کاظمی (۱۹۰۲–۱۹۷۷)، تقی ارانی (۱۹۰۳–۱۹۴۰)، صادق رضازاده شفق (۱۸۹۵–۱۹۷۱)، محمود افشار (۱۸۹۴–۱۹۲۴)، غلامرضا رشید یاسمی، حیدر عمواغلی (درگذشتهٔ ۱۹۲۱)، اسماعیل امیرخیزی، ابوالحسن علوی و عباس اقبال آشتیانی (درگذشتهٔ ۱۹۵۵) بود.

ایده‌هایی که در چارچوب حلقهٔ برلین شکل گرفت و از طریق نشریات تأثیرگذار فارسی‌زبان چون کاوه (۱۹۱۶–۱۹۲۲)، ایرانشهر (۱۹۲۲–۱۹۲۷) و نامهٔ فرنگستان (۱۹۲۲–۱۹۲۷) منتشر شد، نقشی تعیین‌کننده در صورت‌بندی ناسیونالیسم مدرن ایرانی و شکل‌دهی به فرهنگ سیاسی آن ایفا کرد.

در همین چارچوب، ایدئولوگ‌ها و روشنفکرانی چون داریوش شایگان، سید حسن نصر، حسین کاظم‌زاده ایرانشهر، محمود افشار یزدی، مشرف نفیسی (مشرف‌الدوله)، سعید نفیسی، احمد کسروی، ابراهیم پورداود، رشید یاسمی، مرتضی مشفق کاظمی، محمد قزوینی، عباس اقبال، کریم طاهرزاده بهزاد، ملک‌الشعرای بهار، حسین مراغه‌ای، علی‌اکبر سیاسی، اسماعیل مرآت، میرزا حسین مهیمن و سید حسن تقی‌زاده، تحت تأثیر مطالعات شرق‌شناسی—که «اصالت» را کانون تحلیل خود قرار می‌داد—به بازتعریف تاریخ و فرهنگ ایران پرداختند و ایران را معادل مفاهیم انتزاعی‌ای چون «حکمت خسروانی»، «ایرانشهری» و «نژاد آریایی» صورت‌بندی کردند.

رضاشاه با الهام از این گفتمان‌ها—که آرمان دولت مقتدر و متمرکز را در سر می‌پروراندند و چشم‌اندازی ایدئولوژیک مبتنی بر «ذات فرا‌تاریخی آریایی» ارائه می‌دادند—پروژهٔ مهندسی اجتماعی، سیاسی و هویتی دولت–ملت مدرن ایران را با اتکا به اقتدار، تمرکز قدرت و تضعیف سایر واحدهای اجتماعی و اتنیکی بنیان نهاد. این میراث فکری در آثار متفکرانی چون جواد طباطبایی استمرار یافت؛ آثاری که ایران را به‌مثابه «کلیتی جاودان» می‌فهمند و تنوع و عدم تمرکز را تهدیدی علیه آن تلقی می‌کنند.

در بخش قابل‌توجهی از آثار روشنفکران و نظریه‌پردازان اجتماعی یک‌صد سال اخیر، «ایران» به مفهومی تک‌زبانی، تک‌فرهنگی و تک‌ملتی فروکاسته و به مرتبه‌ای شبه‌متافیزیکی ارتقا یافته است؛ به‌گونه‌ای که هرگونه نقد، بازاندیشی یا مطالبهٔ تغییر در هستهٔ این تصور، به‌مثابه خیانت یا انحراف تلقی می‌شود. از همین رو، جریان‌های مرکزگرا در مواجهه با مسئلهٔ ملی و از سر هراس از فروپاشی دولت–ملت ایرانی، هرگونه تنوع و تکثر را رد می‌کنند.

حال آنکه جامعهٔ ایران واجد انباشت چشمگیری از تنوع و تکثر اتنیکی، زبانی، دینی، مذهبی و فرهنگی است؛ تنوعی که می‌تواند بزرگ‌ترین سرمایهٔ اجتماعی و فرهنگی برای توسعهٔ سیاسی و پیشرفت اجتماعی باشد. این تنوع، نیازمند مدیریتی سیاسی، دموکراتیک، آزاد و پلورال است؛ مدیریتی که بتواند فضای سیاسی و اجتماعی جامعه را به بستری مناسب برای استقرار سکولاریسم، لائیسیته و عدالت اجتماعی بدل سازد.

بی‌تردید، از الزامات بنیادین رشد و استقرار مردم‌سالاری، آزادی بیان، امکان خودسازمان‌دهی سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و صنفی است. مردم‌سالاری با تمرکز قدرت سیاسی سازگار نیست. نهادهای مدنی و دموکراتیک در تقابل با قدرت‌های متمرکز شکل می‌گیرند و با ارائهٔ قرائت‌های بدیل از حکومت، توزیع قدرت و تصمیم‌گیری سیاسی، و با رجوع به افکار عمومی و مشارکت‌دادن شهروندان در فعالیت‌های سازمان‌یافته، جامعه را دموکراتیزه می‌کنند. تحقق حقوق شهروندی و آزادی‌های بنیادین، تنها از این مسیر امکان‌پذیر است.

ناسیونالیسم کوردی/ کُردی، فقر نظری و مسئلهٔ حذف گوران/یارسان

آنچه امروزه از آن با عنوان «ناسیونالیسم کوردی/کُردی» یاد می‌شود، پیش از آنکه واجد صورت‌بندی نظری منسجم، چارچوب مفهومی روشن یا بنیان‌های تئوریک تثبیت‌شده باشد، عمدتاً به‌مثابه ابزاری سیاسی برای توجیه مطالبات قدرت عمل کرده است؛ نخست در سطح ایلات و عشایر کورد /کُرد، و سپس، در پی تحولات اجتماعی و سیاسی دوران مدرن، از طریق شکل‌گیری احزاب و سازمان‌های سیاسی. از این منظر، ناسیونالیسم کوردی/ کُردی به‌طور ساختاری از نوعی فقر نظری و تاریخی رنج می‌برد.

در گفتمان تبلیغی این نوع ناسیونالیسم، به‌ندرت می‌توان مؤلفه‌ها یا نشانه‌هایی تاریخی و هویتی یافت که ریشه در نوعی آگاهی تاریخی، نظری و خودبازتابانهٔ یک «ملت» به‌نام  کورد/کُرد داشته باشد. مفهوم «کُرد/کورد» در متون کلاسیک تاریخی – از جمله آثار طبری، مسعودی و بلاذری – عمدتاً برای اشاره به گروه‌هایی از مردمان کوچ‌نشین، نیمه‌کوچ‌نشین یا ساکن نواحی کوهستانی به‌کار رفته است، نه به‌مثابهٔ یک واحد ملی با خودآگاهی سیاسی مستقل.

افزون بر این، آنچه به‌عنوان ناسیونالیسم  کوردی/کُردی شناخته می‌شود، در بسیاری از موارد واکنشی تاریخی به ساختارهای قدرت ایلی و امپراتوری‌های صفوی و عثمانی بوده و در اغلب موقعیت‌ها، رنگ‌وبویی آشکارا مذهبی داشته است. این گرایش بیش از آنکه بر نظامی فکری و اندیشه‌ای متمایز و خودبنیاد استوار باشد، در چارچوب نظام ارزشی، فرهنگی و اعتقادی «امت اسلامی» صورت‌بندی شده است؛ نظامی که در درون آن،  کوردها/کُردها امکان تعریف هویت اجتماعی، دینی و فرهنگی خویش را می‌یافتند، بی‌آنکه ضرورتاً به تدوین یک ایدئولوژی ملی‌گرایانهٔ مستقل نیاز داشته باشند.

ناسیونالیسم کوردی/ کُردی عمدتاً در جایگاه «ملتِ فاقد دولت (stateless nation) « رشد کرده است. از همین رو، این پروژه از همان آغاز واجد خصلتی واکنشی، دفاعی و مطالبه‌محور بوده است: پاسخی به انکار هویت، سیاست‌های همگون‌ساز دولت‌های مرکزی و حذف نهادی زبان و فرهنگ. در نتیجه، مسئلهٔ دولت در این گفتمان نه «تحکیم دولت موجود»، بلکه مطالبهٔ دولت، خودمختاری یا بازتوزیع قدرت بوده است. با این حال، این پروژه همواره با دو چالش اساسی مواجه بوده است: از یک‌سو، مرزبندی‌های سیاسی دولت‌های منطقه و از سوی دیگر، کثرت درونی جامعهٔ  کوردی/کُردی از حیث زبانی، دینی، مذهبی و تاریخی.

نخبگان کورد/ کُرد تاکنون نتوانسته‌اند تعریفی نظری، جامع و دقیق از مفهوم « کورد/کُرد» ارائه دهند. با این‌همه، می‌توان استنباط کرد که آنچه در عمل شکل گرفته، نوعی ناسیونالیسم فرهنگی محدود است که ستون‌های اصلی آن غالباً بر «زبان سورانی» و «مذهب سنی» استوار شده است. پرسش بنیادینی که در این چارچوب همواره بی‌پاسخ مانده آن است که چگونه می‌توان با چنین تنوع زبانی و دینی، از «ملت کُرد» به‌مثابهٔ یک کل منسجم سخن گفت. در عمل، بسیاری از احزاب کُردی، در صورت ارادهٔ قدرت‌های خارجی برای تأسیس دولتی کوردی/ کُردی، از آن استقبال می‌کنند؛ امری که نشان‌دهندهٔ ضعف بنیان‌های درون‌زا و نظری این پروژه است.

در ادبیات سیاسی ناسیونالیسم اقتدارگرا و شووینیسم فرهنگیِ مرکزگرا – چه در میان نخبگان دولتی و چه در میان جریان‌های سنی–سورانی – نشانی از «ناسیونالیسم مدنی» به چشم نمی‌خورد؛ ناسیونالیسمی که بر حقوق شهروندی، تکثر اجتماعی و برابری حقوقی استوار باشد. در مقابل، ناسیونالیسم فرهنگی غالباً بر روایت‌های خالص‌گرایانه، اسطوره‌پردازی‌شده و رادیکال متکی است. در این چارچوب، واقعیت‌های تاریخی، بافت اجتماعی و ترکیب متکثر مردمان این سرزمین نادیده گرفته می‌شود و با مفهوم‌سازی‌های افراطی از «ملت یکپارچه»، چه در قالب ایرانی و چه کوردی/ کُردی، به قلمرو تقدس‌سازی ازلی و فاشیسم فرهنگی لغزیده می‌شود. در این نگرش، خلوص قومی–مذهبی معیار اصالت فرهنگی و قدرت نظامی ضامن ثبات سیاسی تلقی می‌گردد.

مطالعهٔ تاریخ گوران/یارسان از سوی برخی نیروهای موسوم به روشنفکری، ادبی و فرهنگی کورد/کُرد، اغلب تحت تأثیر وابستگی‌های ایدئولوژیک و سیاسی مطلق‌گرایانه صورت گرفته است. این جریان‌ها در مواجهه با هر آنچه با دستگاه اعتقادی و ایدئولوژیک‌شان ناسازگار باشد، به تحریف، جعل یا حذف تاریخی متوسل می‌شوند. حال آنکه اندیشهٔ یاری، تاریخ تفکر مردمان گوران/یارسان را – از دوره‌های کهن تا صورت‌بندی‌های متأخر- به‌گونه‌ای نظام‌مند و از طریق کلام و زبان گورانی پی‌گیری کرده و استمرار بخشیده است.

تجربهٔ تاریخ اندیشهٔ اروپایی نشان می‌دهد که جوامع غربی در هر دورهٔ بحرانی- از دوران پیشاسقراطی تا رنسانس، روشنگری و مدرنیته – با بازخوانی انتقادی تاریخ تفکر خود و بازسازی مفاهیم نظری، مسیرهای تازه‌ای برای تحول گشوده‌اند. با این‌حال، تعمیم بی‌واسطهٔ دستگاه‌های مفهومی و نظری غربی به تاریخ اندیشهٔ ما، نه‌تنها مسئله‌گشا نیست، بلکه در بسیاری موارد گمراه‌کننده است. هر جامعه‌ای ناگزیر است تاریخ و تاریخ اندیشهٔ خود را با مفاهیم برآمده از بستر فکری خویش بازخوانی کند؛ چراکه مفاهیم آموخته‌شده در دانشگاه‌های غربی، بدون دخل و تصرف انتقادی، قادر به تبیین دقیق مسائل تاریخی و اجتماعی ما نیستند.

در چارچوب مفهومی غالبِ «کورد/کُرد»- آن‌گونه که در ادبیات نویسندگان مسلمان  کورد/کُرد بازنمایی می‌شود -گوران/یارسان اساساً جایگاهی ندارد. این حذف نه‌تنها به معنای قرار نگرفتن در ذیل این مفهوم است، بلکه ناشی از آن است که یارسان/گوران به‌طور تاریخی در بیرون از منطق «امت اسلامی» و دین رسمی اسلام قرار داشته است. نویسندگان مسلمان  کورد/کُرد، همانند بسیاری از نویسندگان غیرمحلی، از کنار فرهنگ، تاریخ اندیشه و واقعیت‌های اجتماعی یارسان/گوران گذشته‌اند. در ورای افق اسلامیِ ذهنی آنان، خبری از یاری، نظام اندیشگی آن و پیشینهٔ تاریخی‌اش نیست.

پرسش اساسی آن است: آیا یارسان/گوران به‌معنای ایدئولوژیک و ناسیونالیستی «کورد/کُرد» است؟ و اگر پاسخ منفی باشد، چرا این نفی با واکنش‌های تکفیری و تهدیدآمیز مواجه می‌شود؟ در واقع، در ادبیات غیرِیارسانی، اساساً نمی‌توان از یک «نظام اندیشگی کورد/ کُرد» به‌معنای دقیق کلمه سخن گفت؛ حتی بسیاری از متون ادبی و شعری برجستهٔ این سنت را می‌توان با جسارت، ذیل «ادبیات شریعت‌محور» طبقه‌بندی کرد.

یارسان/گوران یک واقعیت تاریخی و زنده است: نظامی فکری، اجتماعی، سیاسی و اعتقادی که در بستر تداوم تاریخی شکل گرفته و بالیده است. این نظام، به‌طور کلی، بیرون از جهان «امت» و منطق دین شریعت‌محور اسلام قرار داشته است. دغدغهٔ آن نه «خلافت» بوده و نه «امامت»، بلکه احیای زیست‌جهانی پیشاشریعتی و مستقل بوده است. از همین رو، یارسان/گوران هرگز به‌طور واقعی در امارت‌ها و ساختارهای سیاسی  کورد/کُردِ مسلمان ادغام نشد؛ حتی اگر به‌صورت فیزیکی در درون آن‌ها زیسته باشد، از حیث فکری و نظری همواره در موقعیتی بیرونی قرار داشته است.

از این‌رو، نگارش تاریخ  کورد/کُرد ناگزیر است از جایگاه و افق فهم یارسان/گوران نیز آغاز شود. تاریخ نباید میان احزاب، فرقه‌ها یا ایدئولوژی‌ها مصادره شود. پالایش تاریخ تنها زمانی ممکن است که نقد همگانی، گفت‌وگوی آزاد و پرهیز از تکفیر جایگزین انحصارطلبی شود. در چنین شرایطی است که تاریخ می‌تواند به میراثی مشترک برای همگان بدل گردد.

امیر سلیمی

نروژ- اسلو

٣٠ ژانویە ٢٠٢٥م

 

 

محتوای مقاله صرفاً منعکس کننده دیدگاه های نویسنده است و یارسانمدیا هیچ مسئولیتی در قبال آن ندارد.

 

بازدیدها: 1176