Home / پانل آزاد / باورها و مرزها در تشکیلات حزبی

باورها و مرزها در تشکیلات حزبی

درباره مرز باور، هویت، کرامت انسانی و اقتدار تشکیلاتی

مدتی است یک پرسش برای من از سطح اختلاف‌های روزمره فراتر رفته و به مسئله‌ای جدی‌تر درباره خودِ حزب تبدیل شده است: ما دقیقاً برای چه چیزی تشکیلات سیاسی ساخته‌ایم؟ آیا قرار است درون حزب درباره دین، تاریخ، شخصیت‌ها، روایت‌ها و حقیقت به یک نتیجه واحد برسیم، یا حزب را ساخته‌ایم تا کسانی که اتفاقاً در بسیاری از همین مسائل با یکدیگر اختلاف دارند بتوانند برای اهداف سیاسی مشترکی کنار هم بمانند و کار کنند؟ این پرسش برای من صرفاً نظری نیست. اگر پاسخ روشنی برای آن نداشته باشیم، اختلاف اعتقادی خیلی راحت می‌تواند به اختلاف تشکیلاتی و بعد به مسئله قدرت تبدیل شود. در چنین وضعیتی دیگر فقط اساسنامه و قواعد مشترک نیستند که رابطه ما را تنظیم می‌کنند؛ حساسیت‌های شخصی، جایگاه افراد، سابقه آنان و چیزهایی که هرکس برای خودش «خط قرمز» می‌داند، کم‌کم وارد مناسبات سیاسی حزب می‌شوند و تعیین می‌کنند چه چیزی را می‌توان گفت و چه چیزی را نه.

این مسئله در حزب دموکراتیک یارسان پیچیدگی خاص خودش را دارد. ما از دل جامعه‌ای آمده‌ایم که تاریخ، حافظه جمعی، تجربه طولانی تبعیض و میراث اعتقادی مشخصی دارد و برنامه حزب نیز این پیشینه را انکار نمی‌کند؛ از اعتقاد یاری، پیمان پردیوری و میراث تاریخی یارسان سخن می‌گوید. من هم معتقد نیستم که برای سیاسی و سکولار بودن حزب باید این گذشته را پاک کرد یا نسبت حزب با جامعه یارسان را به یک رابطه صرفاً اداری تقلیل داد. چنین کاری نه ممکن است و نه مطلوب. اما دفاع سیاسی از یک جامعه با تعیین حقیقت اعتقادی برای آن جامعه فرق دارد. حزب می‌تواند و باید از آزادی یارسان، حق حفظ هویت و میراثش، رفع تبعیض و کرامت انسانی این جامعه دفاع کند، بدون اینکه خودش را مرجع تشخیص «باور صحیح» یا «یارسان واقعی» قرار دهد.

اساسنامه نیز حزب دموکراتیک یارسان را سازمانی مستقل، سکولار و با ساختار دموکراتیک تعریف می‌کند و در ماده مربوط به عضویت، پذیرش برنامه و اساسنامه و تعهد به آن‌ها را مبنا قرار می‌دهد، نه پذیرش یک تفسیر مشخص از دین یاری. این تفاوت را نباید دست‌کم گرفت. وقتی مبنای عضویت سیاسی، تعهد به برنامه و قواعد مشترک سازمان است، بعداً نمی‌توان وفاداری افراد را با میزان نزدیکی‌شان به یک برداشت دینی، یک شخصیت یا یک روایت تاریخی سنجید. اگر چنین معیاری به وجود بیاید، عملاً شرط تازه‌ای برای عضویت و مقبولیت سیاسی ساخته‌ایم که در اساسنامه وجود ندارد.

برای همین لازم است میان یارسان به‌عنوان یک جامعه تاریخی، یاری به‌عنوان حوزه باور و تفسیر، و حزب دموکراتیک یارسان به‌عنوان یک سازمان سیاسی تفاوت بگذاریم. این سه به هم پیوند دارند، اما یکی نیستند. حزب از دل جامعه یارسان برخاسته و دفاع از حقوق و آینده آن جامعه طبیعتاً بخشی از دلیل وجودی آن است. با این حال، از همین واقعیت نمی‌توان نتیجه گرفت که حزب باید درباره حدود ایمان، درستی یک تفسیر یا جایگاه اعتقادی شخصیت‌ها حکم بدهد. اگر وارد چنین مسیری شویم، حزب دیگر فقط نماینده سیاسی یک جامعه نیست؛ آرام‌آرام به مرجعی برای تشخیص حقیقت در آن جامعه تبدیل می‌شود، و من فکر می‌کنم باید در برابر همین نقطه ایستاد.

حزب نمی‌تواند دادگاه عقیده باشد

دموکراسی اساساً برای زمانی معنا پیدا می‌کند که اختلاف داریم. اگر همه ما درباره دین، اخلاق، تاریخ، سیاست و معنای زندگی یکسان فکر می‌کردیم، بسیاری از سازوکارهای دموکراتیک ضرورتی نداشتند. رأی‌گیری، حق مخالفت، آزادی نقد و قواعد حل اختلاف را ساخته‌ایم چون می‌دانیم اختلاف از زندگی سیاسی حذف‌شدنی نیست. مسئله این نیست که چگونه همه را به یک نظر برسانیم؛ مسئله این است که چگونه با اختلاف زندگی کنیم، بدون اینکه مخالف را به دشمن تبدیل کنیم یا برای ساکت کردنش به قدرت متوسل شویم.

جان رالز وقتی از «پلورالیسم معقول» حرف می‌زند، به همین واقعیت توجه دارد که در یک جامعه آزاد، حتی انسان‌های معقول و دارای حسن نیت می‌توانند درباره دین، اخلاق و خیر به نتایج بسیار متفاوتی برسند. رالز این بحث را درباره ساختار سیاسی جامعه مطرح می‌کند، نه درباره اداره داخلی یک حزب؛ با این حال منطق آن برای مسئله ما قابل استفاده است. چرا باید تصور کنیم افرادی که در یک حزب دموکراتیک گرد آمده‌اند الزاماً باید درباره یارسان، دین، تاریخ و شخصیت‌ها یکسان فکر کنند؟ یک نفر ممکن است شخصیتی را مقدس بداند و دیگری همان شخصیت را تاریخی، سیاسی یا قابل نقد ببیند. یکی ممکن است یارسان را اساساً از منظر دینی تعریف کند و دیگری برداشت فرهنگی، تاریخی یا فلسفی متفاوتی داشته باشد. تا زمانی که این اختلاف به نقض حقوق و قواعد تشکیلاتی نرسیده است، حزب دلیلی ندارد میان این افراد از نظر اعتقادی داوری کند.

سکولار بودن حزب هم برای من دقیقاً در همین‌جا معنا دارد. حزب سکولار قرار نیست اعضای خودش را سکولار کند. افراد می‌توانند مؤمن باشند، برخی شخصیت‌ها و سنت‌ها را مقدس بدانند و با تمام توان از باورشان دفاع کنند. اما اینکه من چیزی را مقدس می‌دانم، برای خود من الزام ایجاد می‌کند، نه برای همه اعضای حزب. نمی‌توانم از تشکیلات بخواهم احساس و اعتقاد مرا به قاعده‌ای عمومی تبدیل کند و بعد انتظار داشته باشم دیگران هم به همان اندازه‌ای که من به آن باور پایبندم، در برابر آن مقید باشند.

در اینجا نگاه هانا آرنت به کثرت سیاسی کمک‌کننده است. سیاست برای آرنت میان انسان‌هایی شکل می‌گیرد که برابرند، اما یکسان نیستند. این نکته برای فهم «وحدت» درون حزب مهم است. اساسنامه از حفظ وحدت جامعه یارسان و وحدت حزب سخن می‌گوید و در همان حال حق اظهار نظر، نقد و برخورداری از حقوق دموکراتیک برابر را برای اعضا به رسمیت می‌شناسد. اگر وحدت را به معنای یکسانی عقیده بگیریم، این دو اصل دیر یا زود با هم برخورد خواهند کرد. وحدتی که یک حزب سیاسی به آن نیاز دارد، وحدت بر سر قواعد بازی سیاسی و تعهدات مشترک است. من می‌توانم درباره یک مسئله اساسی با دیگری اختلاف داشته باشم و در عین حال حق او را برای حضور برابر در همان تشکیلات به رسمیت بشناسم.

به همین دلیل اختلاف جدی را لزوماً نشانه ضعف حزب نمی‌دانم. گاهی درست برعکس است. سازمانی که می‌تواند اختلاف واقعی را تحمل کند و بدون حذف طرفین آن را مدیریت کند، از سازمانی که برای حفظ ظاهر آرام خود همه را به سکوت وامی‌دارد بالغ‌تر است. آرامش همیشه نشانه وحدت نیست. گاهی افراد ساکت‌اند چون به این نتیجه رسیده‌اند که گفتن آنچه واقعاً فکر می‌کنند برایشان هزینه دارد. چنین سکوتی شاید در کوتاه‌مدت جلسه را آرام نگه دارد، اما در بلندمدت چیزی را حل نمی‌کند.

وقتی خط قرمز شخصی وارد مناسبات قدرت می‌شود

هرکدام از ما ممکن است برای خودمان خط قرمزهایی داشته باشیم. برای یکی دین است، برای دیگری یک شخصیت، یک روایت تاریخی، یک سنت یا بخشی از حافظه جمعی. من نمی‌توانم تعیین کنم دیگری چه چیزی را مقدس بداند و اساساً چنین حقی هم ندارم. مشکل زمانی شروع می‌شود که فرد از دیگران انتظار دارد خط قرمز شخصی او را به رسمیت بشناسند و حزب هم برای حفاظت از آن، محدودیت سیاسی ایجاد کند. از آن لحظه دیگر فقط با یک حساسیت شخصی روبه‌رو نیستیم؛ آن حساسیت وارد مناسبات قدرت شده است.

فرض کنیم در یک بحث تشکیلاتی من درباره شخصیتی صحبت می‌کنم که برای یکی از یاران حزب جایگاهی بسیار مقدس دارد. من ممکن است روایت او را قبول نداشته باشم یا حتی صریح بگویم آن شخصیت برای من مقدس نیست. طرف مقابل حق دارد ناراحت شود، حرف مرا اشتباه بداند، شدیداً مخالفت کند و از باور خودش دفاع کند. اما اگر صرف همین مخالفت من باعث شود شخصیت اخلاقی‌ام زیر سؤال برود، به من برچسب زده شود، تحقیر شوم یا شأن انسانی‌ام پایین‌تر از دیگری تلقی شود، ما دیگر فقط درباره دفاع از یک اعتقاد صحبت نمی‌کنیم. یک باور شخصی به معیاری برای ارزش‌گذاری انسان دیگری تبدیل شده است.

این قاعده باید در جهت عکس هم به همان اندازه جدی باشد. کسی که آن شخصیت یا روایت را قبول ندارد نمی‌تواند به نام آزادی نقد، فرد معتقد را نادان، عقب‌مانده یا شایسته تحقیر بداند. نقد عقیده هرقدر هم تند باشد با تحقیر صاحب عقیده یکی نیست. مشکل از جایی آغاز می‌شود که این مرز را عمداً یا سهواً پاک کنیم. آن‌وقت صاحب یک اعتقاد می‌تواند هر نقد ناخوشایندی را «توهین» بنامد و خواهان خاموش کردن منتقد شود و منتقد هم می‌تواند حمله شخصی و تحقیر را «آزادی بیان» معرفی کند. هیچ‌کدام قابل قبول نیست. ناراحت شدن از یک سخن، به‌تنهایی آن سخن را به تخلف تشکیلاتی تبدیل نمی‌کند و گفتن «من فقط نقد کردم» نیز به‌خودی‌خود هر رفتاری را موجه نمی‌سازد. باید دید چه چیزی هدف قرار گرفته است: یک عقیده و ادعا، یا خودِ انسان و حیثیت او؟

یک مثال ساده شاید مرز را روشن‌تر کند. اگر من بگویم «این روایت تاریخی را قبول ندارم و دلایلش برای من قانع‌کننده نیست»، ممکن است حرفم برای دیگری بسیار ناخوشایند باشد، اما موضوع نقد من یک روایت است. اگر در پاسخ به من گفته شود «پس تو بی‌اخلاقی، بی‌ریشه‌ای، خائنی یا اساساً شایسته حضور در این جمع نیستی»، موضوع دیگر روایت تاریخی نیست؛ خودِ من موضوع حمله قرار گرفته‌ام. همین قاعده در جهت مقابل هم برقرار است. اگر به جای نقد آن روایت بگویم «هرکس به چنین چیزی باور دارد نادان و عقب‌مانده است»، دیگر صرفاً یک اندیشه را نقد نکرده‌ام؛ انسان‌های حامل آن باور را تحقیر کرده‌ام. در موارد مرزی طبیعتاً باید زمینه، زبان، قصد و اثر رفتار را هم بررسی کرد، اما وجود موارد مرزی دلیل نمی‌شود اصل تفاوت میان نقد عقیده و تخریب انسان را کنار بگذاریم.

اگر بپذیریم هرکس می‌تواند به دلیل مقدس بودن یک شخصیت یا روایت، آن را از نقد خارج کند، خیلی زود به بن‌بست می‌رسیم. دیگری هم می‌تواند همین حق را برای مقدسات خودش مطالبه کند و نفر بعدی برای خط قرمز دیگری. در نهایت حزب تبدیل می‌شود به مجموعه‌ای از مناطق ممنوعه که هر فرد یا گروه بخشی از آن را برای خودش قرق کرده است. این دیگر احترام متقابل نیست. فضای سیاسی را آن‌قدر کوچک کرده‌ایم که تنها حرف‌های بی‌خطر و از پیش پذیرفته‌شده امکان بیان دارند.

ممکن است کسی بگوید جامعه یارسان خودش قرن‌ها با انکار، فشار و تحقیر روبه‌رو بوده است؛ پس حزبی که نام یارسان را دارد چگونه می‌تواند نسبت به تحقیر باورها و تاریخ این جامعه بی‌تفاوت باشد؟ حزبی که از دل جامعه یارسان برخاسته نمی‌تواند نسبت به تحقیر یارسان، تبعیض علیه این جامعه یا حمله به افراد به دلیل یارسان بودن بی‌تفاوت بماند. اما نقد یک اعتقاد با تحقیر یک جامعه یکی نیست. اگر آزادی یارسان برای ما اصل است، این آزادی باید شامل حق پرسیدن، تردید کردن، بازخوانی و حتی نپذیرفتن بعضی روایت‌های موجود در خود جامعه هم باشد. نمی‌شود از بیرون خواهان آزادی وجدان باشیم و در درون، آزادی وجدان را فقط تا جایی تحمل کنیم که نتیجه‌اش با باور خودمان یکی باشد.

به همین دلیل من حاضر نیستم کرامت انسانی را با مصونیت عقیده از نقد اشتباه بگیرم. هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید چون این باور برای من مقدس است، نقد آن تعرض به کرامت من محسوب می‌شود. در همان حال، هیچ‌کس هم نمی‌تواند کسی را به دلیل داشتن یا رد کردن یک باور تحقیر اخلاقی کند. اینجا جای اغماض نیست. اگر عضو منتقد به دلیل نقد یا رد یک روایت، شخصیت یا خط قرمز دیگران با ناسزا، برچسب اخلاقی، تخریب شخصیت یا تحقیر روبه‌رو شود، کرامت او همان‌قدر اهمیت دارد که کرامت فرد معتقد. کرامت انسانی جایزه‌ای برای کسانی نیست که عقیده درست‌تری دارند؛ حقی است که دقیقاً باید در لحظه اختلاف از آن دفاع کرد.

هابرماس در بحث نسبت دین و حوزه عمومی میان حضور آزاد دلایل دینی در گفت‌وگوی عمومی و تبدیل شدن این دلایل به مبنای تصمیم الزام‌آور در نهادهای رسمی تفاوت می‌گذارد. او درباره حزب سیاسی ما حرف نمی‌زند، اما این تمایز برای مسئله ما قابل استفاده است. کسی حق دارد بگوید «این شخصیت برای من مقدس است»، ولی برای اینکه از آن نتیجه بگیرد «پس حزب باید نقد او را ممنوع کند»، باید دلیلی فراتر از ایمان شخصی خودش ارائه کند؛ دلیلی که حتی کسی که آن تقدس را قبول ندارد بتواند درباره آن بحث کند. اگر تنها پاسخ این باشد که «چون خط قرمز من است»، من دلیلی نمی‌بینم که چرا این خط قرمز باید برای عضو دیگری هم الزام‌آور باشد.

جایی که دیگر سکوت بی‌طرفی نیست

تا وقتی اختلاف بر سر عقیده، روایت و تاریخ است، حزب باید فضای بحث را باز نگه دارد، حتی اگر بحث تند و ناراحت‌کننده باشد. اما وقتی اختلاف از این مرز عبور می‌کند و به تهدید، افترا، تحقیر شخصیت، تخریب حیثیت یا ایجاد فضای ارعاب می‌رسد، دیگر نمی‌توان با جمله «اختلاف میان خودشان است» مسئله را کنار گذاشت. اینجا موضوع مستقیماً تشکیلاتی است، چون رفتار یک عضو بر امکان حضور برابر عضو دیگری در حزب اثر گذاشته است.

مسئله فقط این نیست که توهین و تحقیر از نظر اخلاقی نادرست‌اند. در یک سازمان سیاسی، تحقیر می‌تواند به ابزار قدرت تبدیل شود. اگر کسی به خاطر موضع متفاوتش مورد حمله قرار گیرد و تشکیلات واکنشی نشان ندهد، دیگران هم این صحنه را می‌بینند. شاید هیچ‌کس اعتراض نکند، اما بعضی‌ها دفعه بعد حرفشان را نمی‌زنند. جلسات برگزار می‌شود، رأی‌گیری انجام می‌شود و همه‌چیز در ظاهر عادی پیش می‌رود، در حالی که بخشی از اعضا یاد گرفته‌اند بعضی حرف‌ها را بهتر است نگویند. این همان جایی است که آزادی می‌تواند روی کاغذ باقی بماند اما در زندگی واقعی حزب کوچک شود.

جان استوارت میل فقط نگران سانسور قانونی نبود؛ فشار اجتماعی و قدرت افکار عمومی برای وادار کردن افراد به همرنگی نیز برای او مسئله بود. در تشکیلات هم همیشه لازم نیست کسی رسماً ممنوع‌السخن شود تا سکوت کند. کافی است تجربه کرده باشد که مخالفت با یک نظر یا یک فرد قدرتمند، حمله شخصی و هزینه اجتماعی به دنبال دارد. حزبی که چنین وضعیتی در آن تثبیت شود، کم‌کم بخشی از توان اصلاح خودش را از دست می‌دهد، چون اطلاعات واقعی، نقد واقعی و مخالفت واقعی دیگر به همان آسانی به سطوح تصمیم‌گیری نمی‌رسند.

در اینجا نقش نهادهای حزب تعیین‌کننده است. اگر رفتار مخربی تکرار شود و هیچ واکنش مؤثری وجود نداشته باشد، سکوت دیگر خنثی نیست. سازمان با آنچه تحمل می‌کند هم فرهنگ می‌سازد. ممکن است در اساسنامه بارها از دموکراسی و حقوق برابر سخن گفته شود، اما اعضا در نهایت حزب را با تجربه روزمره خودشان می‌سنجند: آیا وقتی فرد صاحب نفوذی از مرزها عبور می‌کند همان قواعدی درباره او اجرا می‌شود که درباره یک عضو عادی اجرا می‌شود؟ اگر پاسخ منفی باشد، مشکل را نمی‌توان با ارجاع دوباره به متن اساسنامه حل کرد.

در چنین مواردی من از برخورد تشکیلاتی و، اگر لازم باشد، تنبیه تشکیلاتی دفاع می‌کنم. اساسنامه برای نقض وظایف اعضا طیفی از اقدامات، از تذکر شفاهی و کتبی تا سلب مسئولیت، تعلیق و اخراج در نظر گرفته و برای بررسی تخلفات نیز سازوکاری تعیین کرده است. اما در همین‌جا به نظر من یک خلأ جدی در صراحت و تعریف تخلفات رفتاری وجود دارد. اساسنامه «توهین» یا اختلاف بر سر خطوط قرمز اعتقادی را به‌عنوان عنوان مستقل تخلف ذکر نکرده و درباره رفتارهایی مانند تحقیر عضو، تخریب شخصیت، تهدید، افترا، ارعاب یا سوءاستفاده از موقعیت تشکیلاتی نیز آن صراحتی را که برای برخورد روشن و بدون تفسیرهای سلیقه‌ای لازم است، ندارد. این به معنای فقدان کامل امکان برخورد نیست؛ سازوکار انضباطی وجود دارد. خلأ در این است که برخی از رفتارهایی که می‌توانند مستقیماً کرامت اعضا، امنیت تشکیلاتی و امکان مشارکت برابر آنان را هدف قرار دهند، به اندازه کافی روشن تعریف نشده‌اند.

به نظر من این بخش از اساسنامه در آینده نیازمند تکمیل است. اگر حزب می‌خواهد در برابر چنین رفتارهایی قاطع باشد، باید اختیار برخورد و حدود آن اختیار هر دو روشن باشند. تحقیر، تهدید، افترا، تخریب شخصیت، ارعاب و سوءاستفاده از جایگاه تشکیلاتی نباید فقط زمانی قابل رسیدگی باشند که بتوان با تفسیرهای مختلف آن‌ها را زیر عنوان کلی ماده دیگری قرار داد. روشن بودن مصادیق تخلف هم دست نهاد مسئول را برای برخورد بازتر می‌کند و هم از عضو در برابر برخورد سلیقه‌ای محافظت می‌کند. اتفاقاً هرچه حزب در اعمال قدرت انضباطی جدی‌تر باشد، باید در تعریف حدود آن قدرت نیز دقیق‌تر باشد. قاطعیت بدون قاعده می‌تواند به خودسری برسد و قاعده بدون ضمانت اجرا هم در لحظه‌ای که واقعاً به آن نیاز داریم، به یک توصیه اخلاقی تقلیل پیدا می‌کند.

این خلأ یک پیامد عملی دیگر هم دارد. وقتی مصادیق رفتار مخرب روشن نباشند، مسئولان می‌توانند در برابر یک مورد جدی بگویند «اساسنامه صراحت ندارد» و از تصمیم‌گیری کنار بکشند؛ از طرف دیگر ممکن است همان ابهام در موقعیتی دیگر برای برخورد با یک منتقد مورد استفاده قرار گیرد. هر دو حالت خطرناک‌اند. اگر قرار است کسی به دلیل رفتار تشکیلاتی‌اش مورد بازخواست قرار گیرد، باید تا حد ممکن روشن باشد چه قاعده‌ای را نقض کرده است. این شفافیت به نفع عضو متهم، فرد آسیب‌دیده و خود حزب است.

این البته به معنای آن نیست که تا زمان اصلاح اساسنامه، حزب باید در برابر هر رفتار مخربی دست روی دست بگذارد. اساسنامه فعلی حقوق و وظایف اعضا، نظم سازمانی و سازوکار انضباطی را به رسمیت شناخته و نهادهای مسئول باید در محدوده همین اختیارات موجود وظیفه خود را انجام دهند. اما اگر تجربه عملی نشان می‌دهد در یک حوزه مشخص مرتباً با ابهام روبه‌رو می‌شویم، راه درست این نیست که هر بار با تفسیر موقت مسئله را حل کنیم. باید آن ابهام را به موضوع اصلاح تشکیلاتی تبدیل کنیم.

در عین حال، اینکه من خواهان برخورد قاطع با تحقیر، تهدید و تخریب حیثیت هستم به این معنا نیست که هر ادعای توهین باید خودکار به مجازات منجر شود. اگر چنین کنیم، ابزار انضباطی حزب خیلی سریع می‌تواند به وسیله‌ای برای ساکت کردن مخالفان تبدیل شود. شکایت باید بررسی شود، رفتار مشخص باشد، طرفین امکان توضیح و دفاع داشته باشند و تصمیم بر اساس قاعده گرفته شود، نه روابط و صف‌بندی‌های داخلی. مجازات نیز باید با رفتار تناسب داشته باشد. ممکن است یک مورد با تذکر تمام شود و موردی دیگر، به دلیل شدت یا تکرار آن، نیازمند واکنش بسیار جدی‌تری باشد.

اینجا مدارا را نباید با اغماض اشتباه گرفت. حزب دموکراتیک باید در برابر عقاید متفاوت مدارا داشته باشد؛ حتی عقایدی که اکثریت دوستشان ندارند. اما مدارا با عقیده به معنای اغماض در برابر رفتار مخرب نیست. اگر کسی بارها کرامت دیگران را زیر پا بگذارد و هر بار مسئله با ملاحظه‌کاری، دوستی، سابقه یا ترس از تنش کنار گذاشته شود، ما دیگر مدارا نمی‌کنیم؛ داریم ضعف نهادی را به فضیلت تبدیل می‌کنیم.

در بحث ماکس وبر درباره اخلاق اعتقاد و اخلاق مسئولیت نیز نکته‌ای وجود دارد که به همین مسئله مربوط می‌شود. فرد ممکن است واقعاً باور داشته باشد از یک امر مقدس دفاع می‌کند و خشمش هم کاملاً واقعی باشد. این را می‌توان فهمید، اما فهمیدن انگیزه به معنای پذیرفتن هر رفتاری نیست. «این موضوع خط قرمز من بود» شاید توضیح دهد چرا کسی عصبانی شده، اما توضیح نمی‌دهد چرا باید اجازه داشته باشد دیگری را تحقیر کند. در سیاست، نیت تنها چیزی نیست که اهمیت دارد؛ فرد مسئول پیامد رفتار خودش نیز هست.

این مسئولیت برای کسی که در حزب جایگاه بالاتری دارد سنگین‌تر است. حرف یک مسئول تشکیلاتی همیشه همان وزن حرف یک عضو عادی را ندارد و رفتار او می‌تواند به‌عنوان نشانه‌ای از موضع یا حمایت ساختار فهمیده شود. هیچ سابقه مبارزاتی، هیچ مقام تشکیلاتی، هیچ محبوبیت و هیچ نزدیکی به مرکز تصمیم‌گیری نباید برای کسی حاشیه امن بسازد. اگر قواعد برای عضو عادی الزام‌آور باشند اما در برابر فرد بانفوذ قابل مذاکره شوند، دیگر مشکل فقط رفتار آن فرد نیست؛ خود سازمان وارد مسئله شده است.

حزب در چنین وضعیتی باید بتواند تصمیم بگیرد و تصمیمش را اجرا کند. اینجا قاطعیت لازم است. نه برای نمایش قدرت و نه برای انتقام، بلکه برای اینکه معلوم شود قواعد مشترک واقعاً قواعد مشترک‌اند. اقتدار دموکراتیک زمانی معنا دارد که شخص جای قاعده را نگیرد و روابط خصوصی جای نهاد را پر نکنند. سازمانی که در برابر افراد کم‌نفوذ سخت‌گیر و در برابر صاحبان قدرت محتاط است، مشکلش کمبود مقررات نیست؛ مشکلش این است که مقررات را برای همه یکسان نمی‌بیند.

حزب از یارسان دفاع می‌کند، اما مالک حقیقت یارسان نیست

حزب دموکراتیک یارسان بدون جامعه یارسان بخش مهمی از دلیل تاریخی شکل‌گیری خود را از دست می‌دهد. دفاع از حقوق این جامعه، مقابله با تبعیض، حفاظت از امکان بیان آزاد هویت و تلاش برای آزادی و برابری آن از وظایف طبیعی چنین حزبی است. اما نمایندگی سیاسی یک جامعه به حزب حق مالکیت بر حقیقت آن جامعه را نمی‌دهد. حزب می‌تواند از یارسان دفاع کند بدون اینکه تعیین کند چه کسی «یارسان واقعی» است؛ می‌تواند از میراث یاری دفاع کند بدون اینکه یک تفسیر را به عقیده رسمی همه تبدیل کند؛ و می‌تواند در برابر تحقیر جامعه یارسان بایستد، بدون اینکه تاریخ، شخصیت‌ها و روایت‌های یارسان را از حوزه نقد خارج کند.

برای من وظیفه حزب دفاع از حق باور داشتن است، نه تعیین اینکه افراد به چه چیزی باید باور داشته باشند. همین اصل فقط درباره فرد مؤمن صدق نمی‌کند. کسی که تردید دارد، روایت دیگری ارائه می‌کند یا یک باور را رد می‌کند نیز باید از همان حق برخوردار باشد. در مقابل، هیچ‌کدام از این افراد اجازه ندارند اختلاف عقیده را به مجوزی برای تحقیر دیگری تبدیل کنند. اگر قرار باشد میزان برخورداری از احترام و امنیت تشکیلاتی به نزدیکی عقیده افراد با اکثریت یا صاحبان قدرت بستگی داشته باشد، دیگر از حقوق برابر صحبت نمی‌کنیم.

آزمون پلورالیسم جایی نیست که همه با هم موافق‌اند. آزمون واقعی زمانی است که کسی حرفی می‌زند که من عمیقاً با آن مخالفم و شاید حتی از شنیدنش ناراحت شوم. آیا هنوز حق او را برای گفتن آن حرف و حضور برابر در حزب به رسمیت می‌شناسم؟ و از طرف دیگر، آیا او هم می‌داند آزادی‌اش برای نقد باور من، آزادی برای تحقیر من نیست؟ اگر پاسخ هر دو پرسش مثبت باشد، اختلاف الزاماً تهدیدی برای حزب نیست. اگر پاسخ یکی از آن‌ها منفی باشد، مسئله دیگر فقط اختلاف عقیده نیست.

من در نهایت مرزها را چندان پیچیده نمی‌بینم. درباره اعتقاد باید بتوان آزادانه گفت‌وگو و مخالفت کرد. اختلاف سیاسی را باید از راه سازوکارهای دموکراتیک حل کرد و اختلاف تشکیلاتی را بر اساس اساسنامه و نهادهای مسئول. وقتی هم کرامت انسانی، حقوق برابر یا امکان مشارکت آزاد افراد مورد تعرض قرار می‌گیرد، سازمان باید مسئولیت خودش را بپذیرد و اگر لازم بود از اقتدار قانونی‌اش استفاده کند. این حوزه‌ها نباید جای یکدیگر را بگیرند. رأی اکثریت نمی‌تواند حقیقت دینی تعیین کند، باور شخصی نمی‌تواند جای اساسنامه بنشیند و آزادی بیان هم نمی‌تواند پوششی برای تحقیر و تهدید باشد.

هیچ دین، شخصیت، روایت یا عقیده‌ای صرفاً به این دلیل که برای یکی از ما خط قرمز است، نمی‌تواند خط قرمز سیاسی همه حزب باشد. اگر قرار است خط قرمز مشترکی داشته باشیم، باید چیزی باشد که بدون آن اساساً امکان کار سیاسی مشترک از بین می‌رود: کرامت انسان، حقوق برابر اعضا، آزادی نقد و مخالفت، امنیت تشکیلاتی و قواعد دموکراتیکی که خودمان پذیرفته‌ایم. در غیر این صورت دیر یا زود هر گروه تلاش خواهد کرد امر مقدس خودش را به قاعده عمومی تبدیل کند و کسی که آن را نپذیرد، به جای مخالف، به مسئله‌ای برای مهار یا حذف تبدیل خواهد شد. آنجا دیگر چندان مهم نیست چند بار واژه «دموکراسی» در برنامه و اساسنامه نوشته شده باشد؛ آنچه در عمل ساخته‌ایم چیز دیگری است.

ما حزب نساخته‌ایم تا مشخص کنیم چه کسی درست ایمان دارد، چه کسی یارسان را بهتر می‌فهمد یا کدام روایت باید آخرین روایت باشد. حزب را ساخته‌ایم چون قرار است کسانی که حتی درباره چنین مسائل عمیقی با هم اختلاف دارند، بتوانند با حقوق برابر و بر اساس قواعد مشترک کنار هم سیاست‌ورزی کنند. دموکراسی قرار نیست اختلاف درباره حقیقت را حل کند؛ قرار است مانع شود کسی به دلیل همین اختلاف، دیگری را از حق حضور و مشارکت محروم کند.

برای همین من هم از آزادی نقد دفاع می‌کنم و هم از برخورد قاطع با شکستن کرامت انسان. میان این دو تناقضی نمی‌بینم. تناقض آنجاست که از دموکراسی حرف بزنیم اما نقد را تاب نیاوریم، یا از کرامت انسان حرف بزنیم اما وقتی کرامت کسی در درون خود سازمان زیر پا گذاشته می‌شود، به دلیل مصلحت، رابطه، سابقه یا جایگاه سکوت کنیم.

اگر نتوانیم این اصل را ابتدا در میان خودمان اجرا کنیم، دفاع ما از دموکراسی، سکولاریسم و پلورالیسم در جامعه بیرون از حزب ناگزیر با یک پرسش ساده روبه‌رو خواهد شد: آنچه برای دیگران می‌خواهیم، خودمان تا چه اندازه حاضر به رعایتش هستیم؟

منابع

جان رالز، لیبرالیسم سیاسی، ۱۹۹۳

هانا آرنت، وضع بشر، ۱۹۵۸

یورگن هابرماس، «دین در حوزه عمومی»، ۲۰۰۶

جان استوارت میل، درباره آزادی، ۱۸۵۹

ماکس وبر، «سیاست به‌مثابه حرفه»، ۱۹۱۹

حزب دموکراتیک یارسان، برنامه و اساسنامه حزب دموکراتیک یارسان، مصوب کنگره هفتم، ۴ و ۵ آوریل ۲۰۲۶

یارسانمدیا محتوای مقاله صرفاً منعکس کننده دیدگاه های نویسندهاست و یارسانمدیا هیچ مسئولیتی در قبال آن ندارد.

بازدیدها: 69